۱۳٩۱/۱٠/٢٥
قصه بارداری_قسمت سوم

نگرانی و اضطراب؛ توکل، توکل(هفته 19 تا 39)

بهمون گفتن اگه وضعیت بچه پایدار نباشه هفته ی 24 بدنیا می آرنش. بهمون خطرات زیادی رو گفتن که بچه ی باقی مونده رو تهدید می کنه. تشخیص علت این اتفاق همون تی تی تی اس بود که به طور دفعی و ناگهانی اتفاق افتاده. مقدار آب کیسه آب بچه از دست رفته مون کافی بود. و این نشون می داد که این اتفاق لحظه ای بوده و تدریجی نبوده. و به این خاطر عملاً راه های درمانی برای ما بی کاربرد شدند. امیدی که من در زمان دلهره هایی که از اتفاق افتادن تی تی تی اس داشتم می تونستم بهشون چنگ بزنم. اون روز تا یکشنبه ای که دکتر برایمون سونوی اضطراری گذاشت بر من و پوآن و خانواده هامون چه گذشت بماند. مجبور بودیم توضیح بدیم برای همه و درد بزرگی بود... حرف زدن خیلی سخت بود و باید همه ی انرژی مون رو جمع می کردیم تو صدامون تا عزیزهای دورمون رو ناراحت تر نکنیم.

همه ی امیدها و تصوراتم انگار خراب شده بود. به سختی خودم رو به زندگی می خواستم برگردونم و نمی شد. هردومون بغضمون رو به سختی فرو می دادیم ...فرداش رفتم سرکار برگه ها جلوم خیس میشد و پیش نمی رفتم، سر نهار چیزی نتونستم بخورم و آمدیم خونه. دوستامون این دور روز تنهامون نذاشتند... ولی دل تو دلم نبود برای سونوی بعدی. روز یکشنبه سونوی هفته ی 20 رو توی هفته 19 برایمون انجام داد دکتر و گفت هر چیزی بچه باید داشته باشه داره، و اینکه وضعیتش تقریباً پایدار به نظر می رسه. عکس یادگاری از بچه ی ازدست رفته مون بهمون داد و گفت یاد و خاطره اش رو تا همین جا حفظ کنید. اسمش رو پرسید و عکسش روبهمون داد. پسرم آروم انگار تو دلم خوابیده بود.

استادم گفت هرموقع دوست داشتی برگرد سرکار. تا وقتی می خوای بخودت وقت بده. خاله مهربونم و دوست مهربونش ازنروژاومدن دو سه روزی پیشمون.  و ما سعی کردیم با امید و توکل به زندگی برگردیم. تو این مدت یه جمله که تو اینترنت خونده بودم همه اش می آمد تو ذهنم که تی تی تی اس فقط برای کسایی تو دنیا اتفاق می افته که بچه هاشون رو بیش از هر چیزی تو دنیا دوست دارن.

هزار و هزار بار تو اون روزهای سخت خدا رو شکر کردم که خدایی دارم که به اش توکل کنم. که هرچی هست و نیست این اعتقادی که دارم درست یا غلط من رو سرپا نگه می دار؛ که شک نکن این بهترین چیزی ه که می تونسته اتفاق بیفته... به زندگی برگشتیم ولی سخت...حس می کردم سالهاست با دوقلوهایم زندگی کردم و چنان یکباره خلأ بزرگی تو زندگی مون ایجاد شده بود که بیشتر لحظه ها کسی جرأت شکستن سکوت رو تو خونه نداشت مگر بغضی می ترکید.

مواجه شدن با کسایی که خیلی نزدیک نبودن بهم که همون اول خبر بدمون رو بفهمن ولی اینور اون ور می دیدیمشون برایم خیلی سخت بود. توضیح دادن این اتفاق و جواب به سوالهای طبیعی اونها که به نظرمن ابلهانه و آزاردهنده می آمدند. مثل اینکه نباید استراحت مطلق بکنی؟ سقط کردی؟ حالا اون بچه کجاس؟ و حالا اون یکی تو محیط سمی نمیشه؟ خیلی سخت بود هر بار به آدم های بی ربط بگم که به من و هیچ کس دیگه این اتفاق ربطی نداشته و خودبخودی افتاده. ریسکش واسه همه هست وبین 8 تا 20 درصد دوقلوهای همسان تکجفتی در معرض این خطرن. حساب که بکنی بیست درصد ه هفتاد درصد ه یک رو دویست و پنجاه! و حالا باید خدا رو شکر می کردم که مورد نادری واسمون اتفاق افتاده که یکی از بچه ها برای مون مونده.

می خوندم تو اینترنت واسه دیگران هایی که این اتفاق تو هفته های بعد از 20 بارداری افتاده چقدر وحشتناک تر بوده و باز خدا رو شکر می کردم که همیشه می تونسته بد تر باشه.

بهمون گفتند در صورت تشخیص آسیب مغزی جدی می تونید تصمیم بگیرین برای ادامه یا ختم بارداری. شنیدنش هم برامون آزاردهنده بود. با تمام وجود پسرم رو سالم از خدا می خواستم. ولی طبق روال روتین اینجا همه احتمالات روبرامون توضیح می دادن و می گفتن در چه صورت باید بریم پیش کی؛ که گاهی شنیدش هم دشوار بود...

برای چکاپ معمولی هر هفته می رفتیم بیمارستان و سونوگرافی. برای چکاپ مغزی جنین ما به دکتری که متخصص مغز و اعصاب جنین بود معرفی شدیم. سه سونوگرافی سه بعدی از مغز و یک ام آر آی...در هفته های 21 -25  و 30. بعد از ام آرآی دکتربهمون گفت که خوشحال ه که می تونه خبر خوب بده بهمون که چیز بدی دیده نشده ولی این به این معنی نیست که حتماً همه چیز خوب ه. ولی ما تا همین جاش هم شاد بودیم. اون روز یه روز خوب شد واسمون...

هفته ی 30 مامان و بابا از ایران آمدند. و سونوی آخری که پیش اون دکتر بودیم خبر خوب رو بهمون داد. گفت همه چیز نرمال ه و می تونم بگم این اتفاق اثر عمیقی رو بچه نذاشته. گفت هیچ وقت نمیشه 100% گفت. ولی می تونه خیالتون راحت باشه که اتفاق خیلی بدی نیفتاده. ما از شعف این خبر اون روز رو با مامان و بابا تو شهر گشتیم و کلی لباس واسه پسر گلم خریدیم.

الآنی به جمعمون اضافه شد و من تا هفته ی 36 سر کار می رفتم. دکتر از احتمال خطر برای بچه بعد از هفته ی 37 می گفت و می خواستن زایمان رو هفته ی 37 القا کنند که منصرف شدن.و گفتن تا آخر هفته ی 38 صبر می کنیم. تو این مدت از هفته ی 28 تا آخرین روز بارداری ام هر هفته حداقل یکبار و گاهی سه چهار بار در هفته می رفتم بیمارستان برای سی تی جی. هر بار بین نیم ساعت تا پنج شش ساعت ضربان قلب بچه (و انقباضات رحم) رو مانیتور می کردن و مطمئن می شدیم که همه چیز خوب ه. گاهی به دلایلی عجیبی مثل خارش کف دست و پا سراسیمه شب و نصفه شب رفتیم بیمارستان و با خبر خوشبختانه چیزی نیست برگشتیم. و تو همه ی این شب و روزها پوآن همراه همیشگی ام و مامان و بابا و الآنی همراه و همدم های نزدیکم و دوستان و خواهر و برادر از دور و نزدیک به شدت من رو حمایت روانی می کردن. تا بالاخره آخرین روز هفته ی 39 پسرم مثل دسته ی گل نه دقیقه به بامداد سه شنبه به دنیا آمد.

شاید بخاطر همه ی این اتفاقها قدر سلول سلول پسرم رو بیشتر می دونم. هر چیزش برایم هزار بار جای شکر داره و هر روزش برایم سرشار از زندگی ه.

شاید اگه اینجوری نمیشد فکر می کردم هر حاملگی یعنی بچه دار شدن. ولی الآن معنی اش رو جور دیگه ای می فهمم.

خدا رو بخاطر اون شور و شعف بین هفته 10 تا 18 شاکرم. بعید می دونم می شد جور دیگه ای من چنان شادمان زندگی کنم.

و هزار بار شکرگزارم برای جوری که از هفته ی 18 تا الآن پیش رفته.

هزاران بار از خودش می خوام سلامتی پسرم رو و اینکه به من و پوآن توان بده بتونیم خوب بزرگش کنیم. و بیشمار شکر می کنم واسه همه ی نعمت هایی که دارم و ازش می خوام برام حفظشون کنه.

و باز خوشحالم و خوشحالم از اغتقادی که دارم که کمکم می کنه کمتر برگردم و به اما و اگر ها فکر کنم و آسون تر رو به جلو قدم بردارم با همه ایمانم به اینکه این بهترین اتفاق بوده و هست.

و خدا رو شاکرم بخاطر آدم های خوب دور و برم بخاطر آدم هایی که کنارم هستند و دلشون با من بوده  وهست که همه روزهای سخت با اونها آسون تر می گذره.

و این قدر جای شکر هست که تو حوصله ی این وبلاگ نیست... فقط همین که چه خوب که خدایی دارم.

الهه

پر امید رو به جلو



۱۳٩۱/۱٠/۱٩
قصه بارداری_ قسمت 2

شگفت و شعف (هفته 10 تا 18)

بالاخره روز موعدمون رسید. روزی که با ماما وقت داشتیم. ساعت نه صبح برای آشنایی با ماما و سونوگرافی.  می ترسیدم! می ترسیدم برم و بهم بگه اصلاً خبری نیست و حامله نیستی! خیال کردی! منشی ازمون سوالهایی کرد و وزن و فشارخونم رو گرفت. و بعد رفتیم پیش ماما. ماما هم کلی سوال پرسید و شوخی و خنده کردیم. راجع به بیماری های خانواده و راجع به سیگار و الکل، و حتی اینکه کجا می خوایم بچه رو به دنیا بیاریم. خونه یا بیمارستان. من گفتم بیمارستان و خواستم فلان بیمارستان. و نوبت سونوگرافی شد. پوآن اجازه گرفت که فیلم بگیره. وااای عجب لحظه ای بود. ترنسدیوسر رو گذاشت و گفت اینم بچه. از ذوق داشتم می مردم. فیقیلی عزیز مامان داشت دست و پای فسقلش رو تکون می داد و وول می زد. قلب کوچولوش می تپید و من از هیجان هیچی نمی گفتم. سن حاملگی رو طبق چیزی که فکر می کردم تخمین زد و همه اندازه گیری هایی که می خواست رو کرد. ترنسدیوسر رو کمی سرداد بالاتر و گفت:" و اینم اون یکی ه" من گفتم :"هان؟؟؟" گفت :"نگاه کنید این یکی ، اینم اون یکی!" من و پوآن از هیجان هردو داشتیم می مردیم... باور نمی کردیم. من به قدری از این اتفاق خوشحال بودم که حد نداره. ما صاحب دوقلو شده بودیم. بهمو گفت برای دوقلو باید برین پیش دکتر متخصص زنان زایمان. و متاسفانه دیگه نمیشه پیش ماما بیایید. و من دیگه تا به دنیا اومدن بچه ها همدیگر رو نمی بینیم. من و پوآن با هیجانی وصف ناشدنی مواجه با بهترین سورپرایز زندگی مون تا اون لحظه نفهمیدم چه طور پله ها رو آمدیم پایین و آمدیم تو ماشین. سریع به الآنی زنگ زدم. و بعد به مامانم اینها. و بعد پوآن به مامانش اینها. و اس ام اس زدم به دوست پرتغالی ام. با سه تا عکس از سونوگرافی و دنیایی از شادی و شور برگشتیم و رفتیم سرکار. هر لحظه عکس های سونو رو نگاه می کردم. دو تا عکس تکی از هر کدومشون بود و یه عکس دوتایی. بهمون گفت این اولین عکس دوتایی شون ه. اینجوری بود که بهترین روز زندگی ام تا اون لحظه رقم خورد.

به دو روز نرسید که به بیشتر دوستای صمیمی ام در جای جای دنیا ایمیل زدم و عکس دو تا نقطه ی کوچک تو دلم رو فرستادم. همه هم هیجان زده و شاد شدند. هفته ی بعد باید می رفتیم بیمارستان. از این هفته تا روزی که وقت دکتر داشتیم تو بیمارستان خیلی دیر می گذشت. فیلم سونوگرافی اول رو بی اقرار بیش از 100 مرتبه دیدیم. لحظه لحظه اش رو حفظم. و تمام زندگی مون رنگ دیگه ای گرفته بود. تصور اضافه شدن دو تا بچه ... اینکه من دوقلو دار شده بودم... خیلی همه چیز برای به طرز خوشایندی عجیب بود. عکس های نوروز رو می دیدیم و فکر می کردم ما اون موقع هی می گفتیم موقع عکس نمی دونستیم سه تایی داریم عکس می گیریم درحالیکه چهارتایی بودیم... و همه اش صحبت از بچه هامون می کردیم. و من همه اش خودم رو تصور می کردم گرفتار تو خونه با دوتا بچه ی شیطون.  تو اینترنت ایده ی اتاق دوقلو ها، عکس از دوقلوها و... می گشتم... و از طرف دیگه راجع به حاملگی دوقلو.

طبق حساب کتاب احتمالاتی که از اینور اونور خوندم فکر می کردم دوقلوی ناهمسان دارم و یه دختر یه پسر. اینجوری چون این اتفاق از همه محتملتر بود فکر می کردم همین برای من اتفاق می افته.

روزی که وقت دکتر داشتیم رسید.دکتر ما رو پدر و مادر مغرور (سرافراز) دوقلو ها خطاب کرد و ازمون پرسید ماما تشخیص چه گونه ای دوقلو رو داده، گفتیم که چیزی نگفته. رفتیم برای سونوگرافی و دکتر تشخیص دوقلوی همسان تک جفتی با دوکیسه آب رو داد.  این یعنی مثل 70%  دوقلوهای همسان! من خونده بودم که دوقلوی ناهمسان که به طور خودبخودی اتفاق افتاده باشه احتمالش یک روی 89 بارداری ه. و دوقلوی همسان یکی از هر 250 بارداری. و اینکه این دوقلو های همسان تک جفتی باشن میشه 70%ِ این یکی از 250! اصلاً فکر نمی کردم همچین چیز کم احتمالی واسمون اتفاق بیفته. پوآن یه لحظه انگار که دلش شور بزنه از دکتر می پرسید مطمئنی تک جفتی ان؟ دکتر هم گفت تقریباً مطمئن ه.

وقتی اومدیم تو ماشین از پوآن پرسیدم چرا نگرانی... و بعداً فهمیدم که خونده تو اینترنت که اگه دوقلو ها همسان باشن و تک جفتی ممکن ه به طور مساوی از جفت تغذیه نکنن و یه خطراتی تهدیدشون می کنه.  من امیدم به خدا بود و فکر می کردم چیزی نمیشه.

چند روز بعدش برای سونوی ان تی رفتیم بیمارستان. سن حاملگی ام رو 5 روز بیشتر تشخیص می دادن و گفتن هر دو بچه خوبن و بعداً ها نتیجه اومد که احتمال سندرم دان رو یک روی 5000 تشخیص دادن که این بهترین نتیجه ای ه که میشه گرفت. بچه ها کلی بزرگتر شده بودن و هردو توی سونو کلی شیطونی می کردند.

بهمون دو هفته یک بار وقت دکتر دادن و هر دوهفته باید می رفتیم برای سونو و بچه ها رو چک می کردن که ببینند همه چیزشون خوب ه یا نه. و همه چیز همیشه خیلی خوب بود. بچه ها اندازه ی هم رشد می کردن و ما خوشحال و راضی.

کم کم حالت تهوع هام داشت بهتر میشد. به استادم خبر رو دادم. خیلی بهتر از تصورم برخورد کرد. با لبخند بزرگی به لب اومد تو اتاقم و تبریک گفت. و به هر کسی به نحوی خبر می دادم که ما منتظر دو تا بچه ایم. هم دادن این خبر برای خودمون هیجان داشت و هم عکس العمل مردم خیلی جالب بود. بیشتر مردم در واکنش به این خبر خیلی هیجان بروز می دادن.

فکری بودم که خبر رو تو وبلاگم بنویسم یا نه ازهمون اول که خبر حاملگی ام بود مردد بودم بنویسم یا نه... و طول کشید و طول کشید....

این روزها همه اش راجع به دوقلو ها می خوندیم! متخصص همه ی احتمالات واسه دوقلوها شده بودیم...

هر جا می رفتیم بحث اسم گذاری و حدس جنسیت بچه ها داغ بود. کلی پیشنهاد اسم بود و من و پوآن اصلاً توافق نداشتیم. بیشتر آدم ها بهم می گفتن بچه ها دخترن. برای خیلی ها باید توضیح می دادیم که مطمئنیم یا هر دو دخترن یا هر دو پسرن چون به این دلیل و به اون دلیل می دونیم دوقلوهای همسانند. باید برای خیلی ها در جواب اینکه شما تو خانواده تون دارین یا پوآن اینها توضیح می دادیم که داشتن دوقلوی همسان کاملاً تصادفی ه و ارثی نیست و شانسش برای همه آدم ها تقریباً یکسان ه و در طول قرن ها ثابت مونده.

کم و بیش از گوشه و کنار از آدم های بیربط می شنیدیم که می گن لابد اینها این چهارسال زندگی مشترکشون رو داشتن درمان می کردن و بخاطر روش های درمانی دوقلو شده بچه اشون. و همه اش باید توضیح می دادیم که این ربطی نداره و بچه های ما همسانند.

تولدم یکی از عجیب ترین تولدها بود. من بودم و سه تا قلب که تو تنم می تپید. حس عجیب و خوبی بود. به این فکر می کردم که سال دیگه ان شالله دو تا فسقلی تو بغلم ه.

همه ی لحظه هام پر بود از تصور من و سرو کله زدن با دو تا بچه ی عین هم و از تصورش هم شاد می شدم و خوشحال و همه اش خدا رو بخاطر این اتفاق شکر می کردم.

تو همون احتمالاتی که می خوندم دیده بودم که احتمال داشتن دوقلوی همسان دختر کمی بیشتر از دوقلوی همسان ه پسره. همه می پرسیدن که کی جنسیتشون رو می فهمی؟ و من می گفتم بهم گفتن تو سونوی هفته ی بیست. برای سونوی هفته ی 20 وقت گرفته بودیم و هفته ها رو برایش می شمردیم.

هفته ی 17 رفتیم دکتر. و طبق معمول همیشه سونو هم داشتیم. ترنسدیوسر رو گذاشت و اندازه گیری ها رو کردو پوآن هم طبق معمول فیلم می گرفت. من دیدم که یکی از بچه ها پسر ه. قبلش بچه ها رو بین خودم و پوآن بچه بالایی و بچه پایینی خطاب می کردیم. بچه بالایی همیشه یکی دو میلیمتری بزرگتر بود. و من دیدم بچه بالایی پسره. دیگه با این دو هفته یه بار سونوگرافی خودمون یه پا متخصص سونو شده بودیم. دکتر گفت می خواین جنسیتشونو بدونید گفتیم آره. من گفتم پسره دیگه؟ گفت آره.

دکتر به مقدار آب داخل مثانه و معده ی بچه پایینی کمی شک کرد. بچه پایینی اونی بود که تو سونوی اول ، اول دیده شده بود. بهمون گفت که کمی شک داره و می ره یه دکتر دیگه رو صدا کنه تا مشورت کنند. دکتر مسن تری اومدو باهم هلندی حرف می زند و دکتر ه گفت به چی شک داره و آقا مسن تره مقدارآب کیسه آب ها رو اندازه گرفت و چیزهای دیگه رو گفت همه چیز اوکی ه و شک خانم دکتر جوونتره الکی بوده. ما خوشحال شدیم و راضی ولی از اینکه خانم ه شک کرده بود هم خوشحال بودیم. چون باعث شده بود همه چیز رو دقیق تر بررسی کنند. دکتر مسن تره گفت اگه باز شک داری یه سونوی دیگه هفته ی بعد بذار. ما وقت گرفتیم برای هفته ی بعدش.

هم من و هم پوآن یه مقدار دلشوره داشتیم و یه مقدار زیادی هم صدا مطمئن دکتر مسن تر که تو فیلم سونو می شنیدیم خیالمون رو راحت می کرد. با این حال من از اون یه ذره دلشوره ی باقی هرچی تو اینترنت راجع به تی تی تی اس بود خوندم. تی تی تی اس (twin to twin transfusion syndrom) یا سندرم انتقال خون قل به قل یعنی وقتی گردش خون توی جفت جوری میشه که یه گردش خون اضافه از یه قل از دوقلوهای همسان تک جفتی به قل دیگه ایجاد میشه. یکی میشه دهنده ی خون و دیگری میشه گیرنده. باعث میشه که یکی از قل ها بزرگ بشه و اون یکی کوچولو بمونه. این اتفاق هر لحظه ای از بارداری ممکن ه اتفاق بیفته و راه های درمانی ای هم داره. از جمله لیزرکردن رگ های خونی اضافی تشکیل شده یا گرفتن مایع آمنیوتیک از یکی از کیسه آب های و تزریقش به اون یکی یا هر دو... می دونستم که پوآن هم دور از چشم من همه ی این چیزها رو تو نت می خونه. با یکی از دوستای باردارم حرف می زدم و از دغدغه هام می گفتم. یوهویی گفت نگران نباش خدا خودش حافظشون ه. این جمله هرچند ساده چنان اون روز من رو آروم کرد... انگار همه ی چیز بهم یادآوری شد. که واقعاً تا همین جاش مگه ما چه کاره بودیم. خدا خودش درست می کنه همه چیز رو و مطمئناً بهترین اتفاق برامون می افته. آروم شدم و واسه اینکه سرخودم رو گرم کنم تخت و کمد بچه ها رو با الآنی انتخاب می کردم و کالسکه اشون رو انتخاب کردیم و همه ی کارها رو کردیم.دو تا بلوز یقه دار سفید برای پسرهام خریدم که بختشون سفید باشه و آرزو کردم تو لباس دامادی ببینمشون. تو آخر هفته هم با پوآن سر اسم بچه ها به توافق رسیدیم و بچه پایینی و بچه بالایی اسم دار شدن و از اون به بعد بچه های گلمون رو به اسمهایی که واسشون انتخاب کرده بودیم صدا می کردیم. برای انتخاب اسمهایی که می خواستیم رو نوشته بودم و می دادم مردم از ملیت های مختلف بخونند و می خواستم مطمئن بشم دوتا اسمی که انتخاب می کنیم هر دو تو بیشتر زبون ها خوب تلفظ بشن.

اینجوری اون هفته گرچه آروم و سنگین ولی گذشت. پنجشنبه دوباره وقت دکتر داشتیم.

هفته ی هیجدهم. دکتر دختر جوونی بود. سونو رو شروع کرد و من دیدیم بچه بالایی حساب تکون می خوره ولی بچه پایینی ...هرچی تلاش کرد ضربان قلبش رو ندید. من دلشوره داشتم سکته می کردم. گفت می ره با همکارش مشورت کنه. چیزی نگفت.

یه پسر جوونی آمد. سونو رو تکرار کرد. از پوآن خواست دیگه فیلم نگیره و تلخترین و دردناکترین خبر زندگی مشترکمون رو بهمون داد. بچه پایینی مون دیگه قلبش نمی زد. از چیزی که می ترسیدیم اتفاق افتاده بود برامون. مطب دکتر یوهویی رو سرمون انگار خراب شد. بهمون یه اتاق دادن گفتن گریه هامون رو بکنیم. من گریه ام نمی آمد. تو شوک بودم و نمی دونستم می خوام چطوری این خبر رو مدیریت کنم. پوآن داغون بود. من ناراحت بچه ی از دست رفته ام و به شدت نگران بچه ی باقی مونده ام بودم. کسی جوابی نمی داد. می پرسیدم چه خطری برای این یکی هست. انگار با تمام وجود می خواستم این پسرم رو نگه دارم. ولی دلهره داشتم و هی به خودم می گفتم الهه! توکل کن. و این مدتی آرومم می کرد. بعد از مدتی اومدن از اتاق بردنمون و باهامون حرف زدن. گفتن یه دکتری هست که متخصص باداری های چندقلو ه. و از این به بعد می تونیم اون رو ببینیم.

رفتیم پیشش. خانم دکتر میانسال آرومی بود با لهجه ی آلمانی. گفت ریسک های زیادی برای بچه مون وجود داره ولی ممکن هم هست که بمونه. و ما وارد پروسه ی جدیدی شدیم.



۱۳٩۱/۱٠/۱۱
قصه بارداری _ قسمت 1

راز (هفته ی 1 تا 10)

واسمون از تصمیم گیری اینکه بچه دار بشیم تا اینکه واقعاً اتفاق بیفته کلی علامت سوال تو ذهنم بود. فکر می کردم یه بازه ی زمانی ه حدود شش ماهه باید طول بکشه و خودم رو واسه همچون چیزی آماده کرده بودم. ولی جواب مثبت تست خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم آمد. اون شب از ورزش آمده بودم و شام رو رستوران ترکی که پاتوقمون هست خوردیم. اومدیم خونه و من شک داشتم... زودتر از موعدی بود که بخوایم تست بگیریم ولی همه چیز تو خونه محیا بود و فکر کردم امتحانش ضرر نداره. یادم نمی ره حس وقتی که دو تا خط روی کیت تست نقش بست. انگار همه ی خوشحالی و بار مسئولیت دنیا اومد رو دوشم. نمی دونستم باید بشینم وایسم ساکت باشم جیغ بزنم... خیلی حس عجیبی بود. نماز مغرب و عشا رو که می خوندم تو سرم پر از فکر بود... سر سجاده بعد از نماز هم همین طور... فکر های جورواجور... و اینم که به کی بگیم... بگیم یا نگیم.. چی کار کنیم؟! پر از این حس بودم که می خوام دار دار به همه اونهایی که دوستشون دارم بگم این خبر رو و در عین حال حس می کردم این یه راز ه واسه من و پوآن و باید بین خودمون باشه.
با حساب کتاب سرانگشتی خودم محتمل بود بچه مون 12-12-12 به دنیا بیاد! و واسم جالب بود.
فردا صبحش تلفن زدم دکتر خانوادگی و گفتم اینجوری شده. شماره تلفن یه ماما رو داد و ما هرچی تماس گرفتیم می رفت رو پیامگیر. خودم اومدم از تو اینترنت یه شماره مامایی رو پیداکردم که نزدیک خونه مون باشه از چهارشنبه تا دوشنبه طول کشید تا بالاخره تونستم با ماما تماس بگیرم و وقت بگیرم. گفتم می خوام حتماً سونوگرافی ان تی رو انجام بدم (غربالگری سه ماهگی فکر کنم می گن به اش تو ایران) و بعد از چونه زدن دو هفته وقتمون رو انداخت جلو و از اون تاریخ می شد یک ماه و نیم بعد. ما موندیم و این حدود شش هفته پیش رو.  
با پوآن تصمیم گرفتیم تا وقتی جواب ان تی بیاد به کسی نگیم به جز به نزدیکان. و حالا اینکه انتخاب کنیم نزدیکان کی ها هستند خودش مسئله ای بود. به عنوان اولین نفر که خبر رو باهاش تقسیم کنیم الآنی رو انتخاب کردیم و اینکه چطوری بگیم هم باز مراسمی بود. عکسی آماده کردیم و واسش فرستادیم و عجب روزی بود اون روز!! خواهرکم خیلی ذوق کرد و ازش قول گرفتیم که به کسی نگه تا خودمون این هیجان گفتن خبر رو به بقیه تجربه کنیم.
دو سه روزبعدش به مامانی گفتیم (پوآن گفت) بعد رفتیم لندن. من اون روزها حالم عجیب خوب بود. پراز انرژی، سرزندگی! از خودم راضی، از هیکلم راضی! به شدت انرژی ورزش کردن داشتم و هر روز دوست داشتم یه عالم دوچرخه سواری کنم. روزهای خوبی بود...
واسه سیزده بدر تصمیم گرفتیم بریم لندن. و سفر سه روزه ی ما با بیشینه ی مقدار حالت تهوع دوران بارداری ام خاتمه پیدا کرد. برای اولین بار تو لندن بالا آوردم و از اون لحظه نه ساعت تموم به فاصله ی هر 20 دقیقه اینقدر بالا آوردم که گلوم زخم شده بودو خون بالا می آوردم. شب خیلی سختی بود... و سال به من گذشت تا صبح بشه. ساعت 7 صبح رسیدیم آیندهوون و من به خیال خودم باید می تونستم برم سرکار ولی واقعاً در توانم نبود. پوآن برام به منشی گروه میل زد و مرخصی استعلاجی گرفت. یه مقدار خوابیدم و چند بار دیگه هم بالا آوردم و بعد کمی بهتر شدم. در مدتی که من خواب بود پوآن خبر رو به مامانش اینها و خواهرم اینها داده بود و ازشون واسه حال ناجور من کمک خواسته بود.
اینجوری آدم های درجه اولی که می خواستیم بدونند راز مهممون رو فهمیدن.
روزها می آمدند و می رفتن و ما بیصبرانه منتظر اولین ملاقات با ماما بودیم. هر روز صبح من با حال خوب و خوش از خواب بیدار می شدم و تا ساعت 4 بعد از ظهر خوب بودم و یوهویی حالت تهوعم شروع میشد از سرکار بدوبدو می آمدم خونه و پوآن همه ی آشپزی و کارهای خونه رو به عهده گرفته بود.و من هر بار کلی غصه می خوردم که هرچی پوآن بیچاره زحمت پخت و پز می کشید من همه رو تحویل توالت می دادم.
روزهای به نسبت سختی بود از این نظرها، ولی به شدت ذوق داشتیم. هنوز با دوچرخه می شد برم دانشگاه و بیام. ولی کم کم کمرنگ می شد. شمشیربازی رو تعطیل کردم و کم کم به خاطر حالت تهوعهای شدید کل فعالیت های عصرم تعطیل شد و فقط می خوابیدم که بالا نیارم!
در طول این مدت یکی دو نفر ازم بی مقدمه پرسیدن بارداری؟ یا ما داریم خاله میشیم؟ و من به اونهایی که خودشون حدس می زدن می گفتم که آره ولی کس دیگه ای نمی دونست. خودم می ترسیدم که چطوری باید به استادم و محل کار کلاً خبر بدم.

 

ادامه دارد...




۱۳٩۱/۱٠/۱۱
اسطوره های صبر

تو این مدت یه اتفاقاتی افتاد که دلم می خواست بنویسم...

آدم هایی رو می بینیم دور و برم که خیلی برام صبرشون و قدرتشون قابل تحسین ه و تقدیر ه. من هنوزم خیلی ناتوانم... نمی تونم اون لحظه هایی که لازم ه بیام و وبلاگ بنوبسم.

بچه داری به شدت شیرین و وقت گیره .ولی همون جوری که قبلاً نیمچه قولی داده بودم از بارداری ام می آم و می نویسم . در سه قسمت.

از این هفته سعی می کنم هر هفته یک قسمت رو بنویسم.