۱۳٩۱/٥/٢٥
این روزهای تابستانی ام

المپیــ ـک هم تموم شد و من بعد مسابقه های شمشیربازی مثل خیلی ها شروع کردم دنبال کردن نتایج واسه ایران و هلنـد و نروژ . و تو هیجاناتشون سهیم شدیم. بجز مربی ام و یه نفر دیگه که نقره هاشون واسم هم خوشحالی بود هم غصه ی باخت آخر، کلاً خوب بود... و از اینکه ایران امسال بهتر بود خصوصاً نسبت به پکن شادمان شدیم و من ولی فکر می کردم به اینکه کاش ورزش تو مملکتمون به حدی از عمومیت برسه که نه فقط مدال هامون که کاروان اعزامی مون به المپیک خیلی تعدادشون بیشتر بشه. اینطورنباشه که فقط عده ی معدودی ورزش های معدودی بکنند . هرکسی تو زندگی اش یه ورزشی داشته باشه و حالا اونهایی که بهترن برن المپیک... برای مثال قزاقستان! یه عالم آدم داشتن (115 نفر) تو کلی از رشته ها (20 رشته) ولی آخرش مدال هاشون تو رشته هایی شبیه ما بود چشمک حالا شاید بعداً ها تو رشته های دیگه هم پیشرفت بکنند ولی این نشون میده تو اون 20 رشته بالاخره یه حرفهایی واسه گفتن هست تو کشورشون(با 16-17 میلیون جمعیت).

بگذریم ... المپیک تموم شد و زلزله اومدو دل ما هم لرزید... خیلی جایی نداره من اینجا تو وبلاگم حرف از زلزله بزنم... نمی دونم ما که دوریم ولی کاش همون قدری که تو فیس بوک سر و صدا هست به مردم بدبخت کمک بشه... خدا نصیب نکنه... واقعاً سخت ه.

بعد هم واسمون مهمون اومد. مهمونی که کلی خاطره های جالب و خوب من و پوآن باهاش داریم... مهمونی که ما رو یاد یه دوره ای از زندگی مون می اندازه که گرچه دوران گذاری بوده ولی نقش مهمی تو زندگی ما داشته... و خلاصه سرمون گرم ه و خوشحالیم. 

هوای ماه آگوست تو این دوهفته بهتر از جولای بوده... کاملاً تابستونی. جوری که اینجا انگار باید تابستون ها باشه. سبز و روشن و ملایم.

کار هم هست، استادم از مسافرت برگشت و اون یکی استادم رفت و گروه کمابیش خلوت و سوت و کوره . ولی کارها گرچه با سرعت نه خیلی یکنواختی ولی پیش میره و من حس می کنم بیشتر از قبل کارم رو دوست دارم و بهش دچار شدم. 

و ماه رمضان امسال شاید سریعتر از هر سال دیگه داره می رسه به تهش... من هم همیشه این آخرها دلم می گیره... و فکر می کنم که این سریعترین ماه رمضون عمرم بوده... امسال ولی با حسی کاملاً متفاوت از بیست و یکی دو سال قبل. خدا از همه طاعاتشون رو بپذیره و ان شالله که اثر عبادت ها تو زندگی همه مون خوب و محسوس باشه.

آرام و ساکت -آیندهوون

بیست و پنجم مردادماه 1391



۱۳٩۱/٥/۱۱
المپــ ـیک امسال

مربی شمشیربازی نروژم امروز مسابقه داره تو لنــ ـدن. حس خوبی ه آدم یه کس مربوطی اش تو المپیــ ـک مسابقه بده... بازی از دور 32 نفره به 16 نفره رو جونم داشت بالا می آمد... ولی خوب برد... با یکی که رده اش از خودت 35تا بالاتره تو استـرس المپیــ ـک بازی کنی و ببری همینش هم خوب ه... 

کاش مربی ام به جای خوبی برسه.

کسی که از هلند اپه بازی می کنه رو از نزدیک نمی شناسم. بدی اینجا اینه که آدم با رده های بالاشون خیلی نمی تونه هر روز بازی کنه. چون کلاب ما خیلی اهلش نیست که مسابقه های مهم رو بره. شمشیرباز هلندی رده ی 6 دنیاست... و بازی دور 32 به 16 رو با اختلاف به راحتی برد (10-15)... 

ایرانم که اپه ایست نداشت... !

  • دوست دارم حس بازی های المپیــ ـک رو سرگرمیم و خوش می گذره.

تابستان 1391- هنوز هیچی نشده یازده مرداد ماه!

پ.ن: مربی ام رسید به یک چهارم نهایی

 

روز بعد نوشت:

پ.پ.ن: مربی ام رسید فینال و من کلی هیجان داشتم واسش... همه اش دوست داشتم زنگ بزنم به همه بگم دعا کنید.... بازی نهایی رو باخت و مدال نقره گرفت. ولی من خیلی خوشحالم... خیلی خوب بود. خیلی کیف می داد دنبال کردنش.

پ.پ.پ.ن: خوشحالم شمشیربازم. حس خوبی ه. گرچه هیچ وقت به شمشیربازی حرفه ای فکر نکردم... ولی خوشحالم شمشیربازی رو به عنوان ورزشم معرفی می کنم. و خوشحالم تو المپیــ ـک تو تیم ها و تو تماشاچی ها کسانی رو می بینیم که می شناسم و از نزدیک دیدمشون و باهاشون مسابقه دادم.



۱۳٩۱/٥/۳
به سمت احسن الحال؟

پذیرش، اشک، مصاحبه، ویزا، بلیط، مهرآباد...

دیروز (دوم مرداد) و یا به روایتی امروز (بیست و چهار جولای) شش سال پیش، خداحافظی کردم... فرودگاه مهرآباد، پر از اشک، دلهره و دریایی از علامت سوال پیش رو. بی هیچ ایده ای که چه میشود... 

و امروز که اینجا نشستم و به شش سالی که گذشت فکر می کنم، خوشحالم. از چیزی که هستم، از داشته هایم و نداشته هام، از کل چیزهایی که این شش سال به من داد و من به این قسمت از عمرم دادم. این سالهای عمرم...

سریع برای خودم ورق می زنم، پنج شش ماه اول خیلی کند گذشت و پر درد، شش ماه دوم پر دردتر ولی سریعتر... شش ماه سوم به تصمیم بزرگ... شش ماه چهارم با آغاز فصل جدیدی از زندگی... و همه ی آغازهای بعد از آن، تعریف گونه ی تازه ای از زندگی، روابط، دوستی ها... و امروز درآستانه ی تغییری حتی بزرگتر و باز پر از علامت سوال که آینده برایم چه می آورد و من چه می سازم...

هر دوره ی این شش سال متفاوت بوده و من در هر دوره آرام تر و بزرگتر شدم. شاید سنگین تر و شاید سبک تر...

مطمئناً نسبت به شش سال پیش؛ این روزها راحت تر عبور می کنم، راحتتر می گذارم می گذرم و برای زمانه ساکت تر شده ام...

الهه

مردادماه 1385+6- اروپا

پ.ن: ماه رمضان رو به همه ی کسانی که این ماه رو دوست دارن تبریک می گم. از خدا می خوام بهمان بضاعت درک لحظه های خوبش رو بده. 

پ.پ.ن: رمضان متفاوتی است...