۱۳٩۱/٧/٢٧
سرمون شلوغ و دلمان شاد

الآنی هم به جمعمون پیوستبغل و می ریم و می آییم و خوشیم. امسال چون نسبت به پارسال زودتر اومده، هوا بهتره و سعی می کنیم از همه چی استفاده کنیملبخند

همکارهای سابقم و یه سری از دوستام هفته ی گذشته حسابی سورپرایزم کردن!هورا خیلی روز خوبی بود. پر از ذوق، هیجان و صمیمیت. خیلی دوستشون دارم و کنارشون وقتی جمعشون جمع ه پر از حس های خوبم. ممنونم دوست های نازنین. واقعاً لبخندهای از ته دلتون و یکرنگی تون واسم دنیا دنیا می ارزهقلب

اون روز بعد از اون همه خوش گذرونی و خوردن چیزهای خوشمزه، پاکتی که تو صندوق پست بود خیلی چسبید و عیشمون رو تکمیل کرد. چه خوب بود... چه حال خوبیهورا! کلاً قبول شدن خیلی حس خوبیه! و واسه من سورپرایز بزرگی هم بود. دیگه لازم نیست امتحان هلندی بدم. همون قدری که بلد بودم کافی بود!! 

سرکار که می آم دلم نمی آد از این رنگارنگ درختها چشم بردارم. قرمز، نارنجی، زرد، سبزکمرنگ و سبز پررنگ خیلی خوشگل ه منظره ای که از پنجره می بینیم.

ساعت ها سرکار زود می گذره و کارهام اونقدر سریع پیش نمی ره. 

دورمون شلوغ ه و سرمون گرم. مهمون های عزیزی از فرانسه و نروژ داشتیم و داریم و خونه مون حسابی خوب جوری شلوغ ه. باید قدر این لحظه ها رو دونست. 

یه حرف هایی دارم که وقت نمیشه بنویسم. بعضی ها برای اینجا و بعضی ها واسه خونده نشدن. 

زیاد این ور اون ور رفتیم، ولی دلم مسافرت حسابی می خواد. حتی اگه نریم، دلم می خواد از حالا برنامه ی یه سفر رو بچینیم... ولی حالا زوده باید یه سری اما و اگرها تکلیفش معلوم بشه.

مسافر حج رو داریم امسال... خودمم نمی دونم چقدر دلم می خواد قسمتم بشه. سفر ایران قبلی حج نامه ای که بعد از عمره نوشتم رو پیدا کردم و می خوندم... دورم از اون هوا.

خدا جونم ممنونم بخاطر همه ی حس های خوب، حال خوب، اطرافیان خوب. 

الهه -آیندهوون آفتابی و زیبای پاییزی

بیست و هفتم مهرماه 91



۱۳٩۱/٧/٦
آغاز پاییز امسال

مامان و بابام امسال هم دقیقاً مثل پارسال تو آخرین روزهای تابستون اومدن پیشمون و من خیلی خوشحال این روزهای خوب و غیر معمولی رو می گذرونم. گرچه سرم شلوغ ه و خیلی وقت ندارم و وقتی آدم سرش شلوغ ه همه چی زود می گذره، ولی سعی می کنم طعم خوب و هر روز رو حسابی مزه مزه کنم. 

هوا پاییزی شده و درخت ها هنوز خیلی نه.

اون طرف پنجره...

از پنجره ی اتاقم تو دانشگاه بیرون رو نگاه می کنم. وقتی اومدم اینجا درخت ها لخت بودن، کم کم سبز شدن، الآن یه ردیفش سایه ی سبز و نارنجی می زنه و احتمالاً زیاد نمی گذره که همه زرد میشن... کاش تا هفته ی دیگه ولی سبز بمونه... زود زرد نشه! کار دارم باید برگ ها...

و این طرف پنجره...

خودم و نگاه می کنم و همه ی تغییرات و اتفاقاتی که این مدت افتاده. جزوه ها و نوشته هام رو نگاه می کنم و به کارهایی که این مدت کردم فکر می کنم... اینجا رو دوست دارم، با همه ی سکوت هاش و سوت وکور بودن هاش، لبخند های تنهایی ام و اشک هام... و همه ی دست نوشته هایی که اینجا نوشته شدن... حتی این بی ارتباط بودن با کسایی که هر روز می بینیمشون و باهاشون حرف می زنم جالب ه... نوع خاصی از ارتباط ه خودش! 

گرچه امسال اول مهر برای خیلی بوی آغاز نمی داد، ولی حس خوب و یاد روزهای پر از بوی کتاب نو همیشه تو روزهای اول پاییز جاری ه.

الهه

آیندهوون بارونی -ششم مهرماه

پ.ن: کاش موازی این روزهام روزهایی داشتم که تویش کارهای دیگه می کردم. چیزهایی که تو سرم ه واسه هر روز انجام بدم حداقل دوبرابر توانم در یک روز ه!