۱۳٩٢/۳/۳٠
پر حادثه، پر حرف

از نگاه منٍِ شهروند

همیشه از اینکه زیادی از خوش باشم دلم شور می زنه. نمی دونم چرا... شاید از ترس از دست دادن ه. ولی بی شک از دیدن این شادمانی پیاپی مردم مشعوفم.

انتخابات با وجود هفته های تبلیغاتی کم و بیش بی روح اواخرش خوب شد انگار روح تازه ای گرفت. گر چه بخاطر دلشوره ی حالا می خواد چی بشه خیلی نمی تونستم از فضا رضایت مند باشم ولی چون خبرها غیرمنتظره و شاید بهتر از انتظار اکثر مردم بود تونست بیش از انتظار هم خوشحال کنه مردم رو. من برای کشورمون واقعاً حال بهتر آرزو می کنم و برای مردممون حال خوش.

تو این هیجانات بی شک رفتن بی استرس (کم استرسمون) به جام جهانی شادمانی مون رو زیاد کرد. خیلی حوصله نقد کردن گونه ی شادی کردنمون رو ندارم... خوب و بدش هم کار ندارم ولی از شادی جمعی مردم خوشحالم... حتی اگه بی بهانه باشه.

منٍِ ورزشکار؟!

چند هفته پیش از کلاب شمشیربازی مون ایمیل زدند که برای مسابقات قهرمان دانشجویی تیم اپه نداریم و امسال حتماً باید هم تیم اپه هم فلوره تکمیل باشه که بتونیم شرکت کنیم. من هم به منشی بورد کلاب ایمیل زدم که اگه واقعاً واقعاً لنگ یه اپه ایست هستین و واقعاً وضعتون اونقدر خراب ه که حتی با وجود منی که بیشتر از یکسال ه دست به شمشیرنزدم اوضاعتون بهتر میشه، چک کن ببین من می تونم بازی کنم.

کاشف به عمل آمد که وضع از اونم خراب تر ه و کلاً کسی نیست... دو تا از بچه های تازه کار رو فرستاده بودن دو سه جلسه به جای فلوره اپه کار کنند و با من می شدیم یه تیم!! امن هم با چه اما و اگر هایی. که حتماً باید دانشجو باشی و زیر سی سال. بهشون گفتم موقع مسابقه نه ولی موقع ثبت نام زیر سی سال هستم ولی دانشجو نیستم (اینجا دانشجوی دکتری در این مورد دانشجو محسوب نمیشه). خلاصه با اسثنائاتی شد که بشه و من برای بار چهارم در زندگی ام و احتمالاً آخر برای قهرمان دانشجویی اسمم رد شد.

حس عجیبی بود رفتن روی پیست بعد از 15 ماه. 15 ماهی که خیلی قبل و بعدش باهم فرق می کرد. هفته ی قبلش رفتم کلاب شمشیرهامو چک کردم همه چیز خوب و سالم بود. تو خونه هم لباس های شمشیربازی ام رو امتحان کردم و در کمال حیرتم همه چیز هنوز اندازه ام بود. از خودم خوشحال و راضی بودم. ماسکم رو گذاشته بودم، آریو بهم می خندید... خیلی خوشم می آمد...

یاد آخرین باری که رفته بودم روی پیست افتادم. مسابقات تیمی بود و من قول داده بودم که می آم. و دو سه روز قبل مسابقه جواب تست حاملگی ام مثبت اومده بود. پوآن هی می گفت نباید بری، من هم حس می کردم می تونم برم و رفتم و مسابقه دادیم و خوش گذشت.

و حالا 15 ماه گذشته بود... دلم برای en garde  تنگ شده بود... دو روز مسابقه روز اول 18 تا و روز دوم 12 تا. خیلی شروع سنگین ولی شیرینی بود.  روزهای آخر یه پسر فرانسوی پیداش شده بود که 12 سال بود شمشیربازی می کرد و اومد تو تیممون بازی کرد. شمشیربازی باهاش تو یک تیم برایم خیلی شیرین بود. با وجود کم سن و سالی اش (22 ساله بود) خیلی منش ورزشکاری خوبی داشت. و من همه سعی ام رو کردم که تفریح کنم و البته با لذت شمشیربازی کنم.

تو هر دو روز چندین مسابقه رو بردیم و من هم بازی های مستقیمم رو گاهی خیلی خوب انجام دادم. مثلاً 12-2 بازی باخته رو به نفع خودمون عوض کردم... و آخر کار با کبودی هایی که دلم براشون تنگ شده بود، شاداب برگشتم.

رها کن

رفتن دو روز کامل برای مسابقه مستلزم گذاشتن آریو پیش باباش بود. این اولین باری بود که می خواستم تنهایی بذارمش دو روز کامل (در حد دو روز کاری) پیش باباش. مسلماً دلم شور می زد. خیلی بیشتر از اونی که وقتی می ذارمش مهد. ولی به خودم می گفتم باید بتونی باید از پسش بربیایی.. و با همه ی سختی اش از پسش برآمدیم. هر سه تایی مون. نمی دونم کارم درست ه یا غلط ولی حس می کنم گاهی باید به خودم اجازه بدم چیزی رو که با همه وجود بهش چنگ می زنم رها کنم، آسون نیست ولی تمرین می کنم...

حرف های پر صدا

گاهی اوقات خیلی می ریزم بهم از اینکه بندم به این و آن. واقعاً دلم می خواد رسته باشم. کاری که می خوام بکنم. از الزامات گاهی به شدت خسته ام. زندگی برای آدم ملزوماتی ایجاد می کنه و خیلی هاش ناگزیزه. و خیلیهاش رو آدم می پذیره در ازای گرفتن چیز دیگه. این کارها رو آدم خیلی عادی انجام می ده وقتی دلیلش، یا چیزی که در ازای این بند می گیره برایش روشن باشه. مثلاً بدیهی ه که آدم التزام به مادر بودن رو به راحتی در ازای لذت مادر بودن به جان می خره. برای این توضیحی لازم نیست...

ولی اون موقعی که بندی هست که دلیلی التزام بهش رو نمی دونی چقدر باید بهش ملزم باشی؟ تا چقدر هزینه آدم حاضره بابتش بده... مثال می زنم... مثلاً من دوست داشتم برم کوه، خانواده با کوه رفتنم مخالف بود. حالا اگه دلیلی که خانواده برای مخالفت می آره برای من اصلاً منطقی نبود باید چی کار می کردم؟ مثلاً اگه می گفتن ما دوست نداریم دخترمون کوه بره!

من آدمی نیستم که اگه در این شرایط بپذیرم حرفشون رو خوشحال بقیه زندگی ام رو بکنم. آدمی نیستم که طاغی باشم که جلوشون بایستم و بگم به من چه ... آدمی هم نیستم که دروغ بگم و یواشکی این کار رو بکنم. فرض کنیم همه ی این راه ها ممکن باشه...آدم باید چی کار کنه؟

من معمولاً دوست دارم با طرف مقابل حرف بزنم. دلایلم رو بگم و دلایلش رو بشنوم. ولی اگه مجبور بشم (حس کنم مجبور شدم) علیرغم میل باطنی ام ممکن ه طاغی بشم، ممکن ه دروغگو (یا پنهانکار) بشم. ممکن هم هست نهایتاً کاری که می خوام رو نکنم و بشم دنیایی از حس بد و افسردگی و حسرت.

یه کلاسی هفته ی گذشته رفته بودم بهمون تکنیک های بحث رو یاد می دادن. و اینکه آدم چه کار کنه که نه ببازه نه طرف مقابل بازنده باشه، تکنیک برنده -برنده. من حس می کنم این تکنیک همیشه برای من کار نمی کنه من بیشتر اوقات در قسمت های پایینی این چارت هستم. یا بی خیال میشم چیزی که می خوام یا دعوا می کنم... و این خیلی بستگی به طرف مقابل داره.

جلسه ی قبل این کلاس راجع به مهارت دادن فیدبک بود. من اونجا هم متوجه شدم خیلی ضعیفم... من وقتی از دست مردم آزرده میشم بهشون چیزی نمی گم. بیخودی تو خودم نگه می دارم. حس می کنم این یه تربیت غلط ه. چون حس بدم منتقل نمیشه و طرف مقابل فکر می کنه کارش رو نسبت به من ادامه بده، و من هم حس بدم همیشه باهم می مونه. حتی اگه سعی کنم فراموش کنم وقتی یه چیز مشابهی اتفاق می افته دوباره همه چیز یادم می آد...

من هنوز این چیزهای رو تمرین نکرده و مشق های این کلاسم رو انجام نداده، در زندگی روزمره ام هر لحظه با این مشکلات مواجه می شم و نتیجه هایی که دوست ندارم می گیرم...

منٍِ پر مسئولیت

هفته ی گذشته آریو واسه اولین بار تب شدید کرد. سعی می کردم آرامشم رو حفظ کنم ولی آسون نبود. کلاس داشتم و سر کلاس سعی می کردم عادی باشم ولی آسون نبود. امروز دوباره صبح آریو تب داشت. رفتم سر کار همه اش کلافه بودم و حتی برای چند دقیقه ام نمی تونستم متمرکز بشم.نمی فهمیدم چمه... به مهد هم تلفن نمی زدم... ظهر اونها زنگ زدن که داره تبش زیاد میشه بیا ببرش... گاهی تو حس هام خیلی تنهام... این گاهی خیلی اذیتم می کنه ...

الهه- پر از حرف و حادثه...شاکر!

نزدیکی آخر خردادماه 1392

 



۱۳٩٢/۳/۱٧
انتظار دوطرفه

سر کدم نشستم و دیباگ می کنم و هر لحظه فکر می کنم تا پنج دقیقه ای دیگه همه چی خوب میشه و جواب های خوب می گیرم. کلاً امروز خیلی خوش و پرانرژی ام. اینم حتماً باید امروز جواب بده، و من حالم حتی بهتر هم میشه...

هنوز فکر می کنم یه پنج دقیقه ی دیگه کار داره...

یوهو ساعت و نگاه می کنم او او... شش و هفده دقیقه... باید بدوم...بچه ام تو مهد منتظره... ساعت شش و نیم درها رو می بندن...

می دوم وسایلمو جمع می کنم شیرها رو از تو یخچال برمی دارم و دکمه آسانسور رو می زنم منتظرم و یوهو به نظرم خیلی طولانی می آد تا آسانسور به طبقه 13 برسه... 

یه تصویر می آد جلوی چشمم ...

آریو پنجاه و خرده ای ساله اش ه خیلی سرش شلوغ ه و قول داده بوده سر ساعت 6.5 بیاد بهم سر بزنه... من چشمم به ساعت ه و ساعت داره 6.5 میشه... می دونم بچه ام سرش خیلی شلوغ ه... ولی باید برسه...

حالم از خودم بهم خورد... چرا آسانسور نمی رسه؟ با پله برم شاید زودتر برسم.

مامان گرفتار...

16 خرداد ماه

آیندهوون تابستانی و شاد

پ.ن:چرا حال و هوای انتخابات امسال اینجوری ه؟ منو آزرده می کنه...



۱۳٩٢/۳/٧
عدد نو دهه نو حس نو

نشسته ام و به عدد جدید سنم فکر می کنم. به رقم دهگانی که چند ساعتی است ورق خورده... آدم خیلی تغییر رقم دهگان سنش رو نمی بینه این اتفاق نادر معمولاً کمتر از 10 بار تو سن هرکی می افته و به همین خاطر به موضوع اهمیت بیشتری انگار میده... توجه آدم رو جلب می کنه و آدم رو به فکر کردن وامیداره. گرچه همه ی اینها قرارداده و عملاً مسخره است، ولی به نظر من بهانه های خوبی ه واسه نگاه کردن به عقب و برنامه ریزی واسه جلو.

نگاه می کنم و می بینیم وقتی ناباورانه 20 ساله شدم.و به دهه ی سوم نگاه می کنم که گرچه زود گذشت ولی جالب بود. و اگه بخوام کلاً به 20 تا 30 سالگی ام نمره بدم نمره ی بدی نمی دم. گرچه اشتباهاتی که تو این دهه کردم باعث تغییر سرنوشتم شدن در خیلی موارد؛ ولی همین که نقش داشتن در اینی که هستم، و ازشون درس گرفتم باعث میشه دید بدی بهشون نداشته باشم.

خیلی از اولین ها رو تو این دهه تجربه کردم.

اولین قله، اولین سفر چند روزه با دانشگاه، اولین اسباب کشی، اولین سفر های مجردی، اولین سفرهای متاهلی، اولین آشپزی های جدی، اولین مهمونی دادن های جدی،  و خیلی اتفاقات مهم افتاد... ازدواج خودم و همه ی خواهر ها و برادرم. بچه دار شدن خودم و برادر و خواهرم، خروج از ایران، تجربه ی زندگی تنهایی در اسلو، شروع زندگی مشترک، گرفتن سه مدرک تحصیلی!، ... همین ها شاید کافی باشه واسه اینکه این دهه رو خاص کنه.

تو سه سال آخر دهه بیست که کم کم دوست های نزدیکم 30 ساله می شدن حس می کردم من هم 30 ساله شدم و فکر می کنم 27 سالگی ام رو با حس غمگین 30 ساله بودن گذروندم. ولی از 30 ساله شدن پوآن به بعد خودم رو دعوا کردم و واقعاً با لذت از اون به بعد دهه ی بیست رو تموم کردم و مثل یه اواخر دهه بیستی زندگی کردم و لذت بردم از لحظه لحظه اش. و الآن در آستانه ی این دهه چهارم خیلی امید دارم و خیلی برنامه. به خودم در آخرین روزهای دهه 30 نگاه می کنم که عینک زدم و تو یه آشپزخونه ی روشن سفید نشسته ام و به بچه (ها) مشغولم و براشون برای تحصیل و کارهای روزمره اشون دل می سوزونم. کار می کنم و خوشحالم و مو هام از الآن جوگندمی تر به نظر می رسه... این تصویر رو از خودم دوست دارم.

نوشتم برای همکارهام که چون تو این دنیا ناگزیزیم پیر بشیم، بیاییم از پیر شدن لذت ببریم و به لذت های پیر شدن که فکر می کنم مشعوف میشم. از این سکینه و آرامشی که هست ... گرچه هیجان دو سه دهه قبل رو ندارم ولی هنوز از تجربه کردن لذت می برم و با احتیاط آرامش بیشتر پیش می رم و از اینکه فرزند زمان خودم هستم خشنودم.

دوست دارم یه عالم برای خودم از جمع بندی های قبلی بنویسم و از قول و قرارهای بعد ولی حس می کنم اینجا جاش نیست... نامه ای برای الهه 40 ساله خواهم نوشت.

 

الهه شاد و سی ساله

آیندهوون آفتابی