۱۳٩٢/٤/٧
استراحت

بچه تر که بودیم و خرداد فصل امتحان ها بود و... یکی از چیزهایی که این موقع ها راجع به اش صحبت می شد این بود که وقتی امتحانهاتونو می دین تموم میشه چی کار می کنین.

هرکسی یه جوری رفتار می کرد. بعضی ها کتاب و جزوه ها رو می ریختن دور و پاره می کردن و حاضر نبودن به اون درس دیگه نگاه کنن.

بعضی ها از جمله خودم با علاقه می نشستم همه ی سوال ها رو دونه دونه پیدا می کردم جوابش رو و فکر می کردم چقدر نمره کم می آرم و نمره هام رو حدس می زدم و دقیق می نوشتم و همه کاغذهایی که رویش حدس هامو نوشتم نگه می داشتم کارنامه که می دادن نمره هامو با حدس هام مقایسه آماری می کردم و خطامو حساب می کردم!

و آخر کار هم وقتی همه امتحان ها تموم میشد باز عملکرد ها متفاوت بود... بعضی ها برای خودشو یه تفریحی جور می کردن، بعضی ها می خوابیدن که جبران بی خوابی های دوران امتحان بشه...

من از اون دسته بودم که همیشه با اشتیاق منتظر تموم شدن امتحان ها بود و همون روز بعد از امتحان معمولاً خودمو به سینما با دوستهای گلم دعوت می کردم (بنفشه متولد ماه مهر رو یادته؟)  و بعد هم که می آمدم خونه اگه درس نمی خوندم یوهو یه غم سنگینی می نشست رو دلم معمولاً دوست داشتم یه کم دیگه درس بخونم. یادم ه کلاس دوم دبیرستان اینقدر این حالت رو داشتم که همون رو نشستم کتاب مثلثات نظام قدیم رو تا نصفش خوندم و همه تمرین هاشو حل کردم و هر چی اثبات کردنی بود اثبات کردم. و یه برنامه کیک پزی هم سریع برای خودم می ذاشتم... خیلی دوست داشتم این حالت رو. با وجود همه بی خوابی ها معمولاً خواب آخرین چیزی بود که سراغش می رفتم. و بیشتر اوقات کل تابستون به کم خوابی و بی خوابی می گذشت...

من عاشق این حال و هوا بودم و هستم. امتحانهات رو بدی بیای برنامه بریزی که میز تحریرت رو مرتب کنی، کیک بپزی، مسافرت بری، درس های اضافه ایی که دوست داری بخونی، بخونی بی امتحان، و کلاس اضافه بری. مهمونی کنی و دوستات رو دعوت کنی، با دوستات کلاس بری و سینما و ...

الآن همچین حسی دارم. گرچه امتحان دادن چیزی ه که اصلاً دلم برایش تنگ نمیشه ولی داشتن deadline یا پرزنتیشن حس مشابهی ه. امروز پرزنتیشن غیر مهمم رو دادم. اولین پرزنتیشنم برای گروه بود خوب و بدش رو کار ندارم وقتی اومدم خونه تقریباً 14 ساعت بود که یه نفس کار کرده بودم تا آخر پرزنتیشنم... و با ذوق دوست داشتم کار کنم، برای مسافرتم آماده بشم، با دوست گلم چت کنم، چمدون ببندم، آشپزی کنم، وبلاگ آشپزی مو آپ کنم... و الآن ساعت تقریباً 1 و ده دقیقه اس از ذوق خوابم نبره و دوست داشته باشه هزار تا کار کنم.

به به ... حس تابستون...

الهه شادان

پ.ن: همه دور و برمون دکترن! یکی دیگه از دوستهای خوبمون اینجا دکتر شد... پس فردا بچه ام چی فکر می کنه راجع به ما و دوستای دور و برمون!؟!