۱۳٩۳/۱/۱٥
کاش دروغ سیزده بود...

چند شب پیش بود داشتیم یه ویدیویی می دیدیم به اسم The Innovation of Loneliness کمی فکری شده بودم... که اطلاع داشتنم از بیشتر دوست ها و همکلاسی های سابقم محدود ه به فیس بوک ه. اگه هستن و پست می ذارن یعنی حالشون اونقدر خوب ه که بیان بشینن پای فیس بوک و همین هم خوب ه. بد و خوب خبردار میشی از حالشون...

صبحی سه تایی از در رفتیم بیرون. آریو رو باهم گذاشتیم مهد، پوآن من رو جلو در دانشکده پیاده کرد، بهم گفت دوباره آژیر زدن همه بیرون، برو خیلی هم دیر نیومدی. ساعت حدود 9 و ده دقیقه بود. رفتم سمت همکارهام که گلوله شده بودن یه گوشه، خبر رسید یه جسد روی پل هوایی یا ساختمان جلوی ساختمون ما پیدا شده. ما ساکن طبقه 13 ساختمونیم... یعنی کی می تونه باشه... گفتن معلوم نیست. خیلی حوصله نداشتم به نفس عمل خودکشی فکر کنم... گفتن برین سالن اجتماعات خبرهای بیشتری بدیم بهتون.

درگیر بودم برم اونجا یا نه، لپ تاپم تو آفیس استادم تو دانشکده ریاضی بود، فکری بودم برم اونجا ریموت کار کنم... بی تفاوت تو سالن اجتماعات گفتن معلوم نیست کی بوده... ولی ظاهراً دیشب اتفاق افتاده... شکم برد... کی شب می تونه وارد ساختمون بشه... باید کارت می داشته.... 

رفتم دانشکده ریاضی استادم نبود. منشی اش گفت لپ تاپتو می تونی برداری، به یکی از همکارهام زنگ زدم، به شوخی گفتم زنده ای؟ یکی خودکشی کرده... گفت آره... خندیدیم رفت... دلم یوهو شور زد... به همین سادگی که نمی تونه باشه... ولی کی بوده...

شروع کردم اسلاید درست کردن. همکارم پیام داد که بیا، ساختمون بازشده... پلیس ها رفتن.

استادم اومد. ماجرا رو گفتم که چرا اونجام و دانشکده برق تو آفیس خودم نیستم. باهم حرف زدیم اومدم بیام به سمت دانشکده، یکی از بچه های ایرانی دانشکده ریاضی رو جلو در دیدم...

-"خوآن رو می شناسی؟"

-"کدوم خوآن؟ کوچولو ه؟"

-" آره"

-آره می شناسم. خیلی بچه نازی ه....

-مرد! 

من... هاج وواج هااااان یعنی چی ؟ یعنی چی ؟ او گااااشششش.... چی گفتی؟ تصادف کرده؟ نه ه ه ه  خوآن؟؟؟

نه.... خودکشی....

من.... یعنی همینی که از ساختمون ما خودشو.... 

آره...

به همین سادگی... خوآن 22 ساله اش بود وقتی که  ما تقریباً همزمان به فاصله دو سه روز تو دانشکده برق شروع کردیم... من پی اچ دی ، اون اینترشیپ تو گروه ما. شش ماهی بود. برگشت اسپانیا. پذیرش پست مستر گرفت خوشحال برگشت.... من ازش هرچی دیدم یه قیافه ی مهربون و معصوم و خنده رو.... هیچ جوری درک نمی کردم. داغون شدم... حس کردم نمی تونم رو پام وایسم... مامانش ؟ باباش.... ؟ چی میشن... چرا؟!

چیزی که آزاردهنده باقی مانده یه صفحه ی فیس بوک با بیش از 1500 تا عکس که حتی تو یکی اش نیست که خوآن خوشحالترین نباشه... خنده ی قشنگ... و این پارادوکس... و این ویدئوی کوفتی و این فیس بوکی که گاهی برام آزاردهنده میشه....

کاش همه ی اینها دروغ سیزده بود... ولی صریح و بی پرده، این تلخ واقعیت دارد...

از پنجره ی آفیسم نگاه می کنم دریاچه پیداست آرام، ماشین ها از دور سریع عبور می کنن، بلند میشم می رم در پنجره جایی که خوآن افتاده یه پلاستیک آبی گذاشتن هنوز پلیس می ره و می آد... بی هیچ صدایی

از دانشکده هیچ صدایی نمی آد، و برای من آخرین نگاهمون روز دوشنبه جلوی  آسانسور بای بای کردیم و خندیدیم... به همین سادگی و تو رفتی...



۱۳٩۳/۱/۱٠
بهار امسال ما

عید شد و بهار اومد... امسال هم با حال و هوای مخصوص خودش. یکی از دوست هام اینجا خیلی دم عید خوشحال نبود... این دوستم پایه ی همه ی عید بازی های اینجاس همیشه. شیرینی پزون برنامه ای ه که یه جورهایی این دوستم و من پایه گذاریش کرده بودیم تو جمعون... و حالا امسال خوشحال نبود و کسی دل و دماغ این کارها رو نداشت. من به شکرانه ی همه ی چیزهایی که دارم و ندارم... و همه نعمت ها،... تصمیم گرفتم حال خوش واسه خونه بیارم. روز بیست و نهم اسفند رو مرخصی گرفتم. پوآن و آریو رفتن سر کار و مهد. و من از صبح تمیز کاری کردم، شیرینی پختم و خونه رو مرتب کردم.لباس های عیدمون رو اتو کردم، هفت سین رو روی ترمه ی نوم چیدم. پوآن و آریو اومدن آماده شدیم و سر سفره نشستیم تا سال 93 تحویل بشه. و همه اش برای عزیزانم شادی و سلامتی آرزو کردم. از خدا خواستم کمکم کنه و حافظ همه مون باشه...

به آریو نگاه می کنم که چقدر از پارسال تواناتر و فعال تر شده. خدا رو بخاطر داشتنش و بخاطر تجربه ی همه این حس های خوب شکر می کنم.

امسال هم مثل پارسال تو دانشگاه بچه ها مراسم نوروز برگزار می کردن. دلم اونجا هم بود. دوست داشتم باشم ولی دوست تر می داشتم که خونه باشم. آروم باشم. همیشه دوست دارم لحظه ی سال تحویل آروم باشه همه چی و بعدش هیجان و تبریک شروع بشه. به آرامش اون لحظه برای جمع بندی سال قبل و یه شروع تازه احتیاج دارم.

ندیدم ملت دیگه ای به اندازه ی ایرانی ها اینقدر تلاش کنن فرهنگشون رو به بقیه نشون بدن... یه کم چینی ها هم اینجوری هستن ولی حس می کنم نه به اندازه ی ایرانی ها. سال نوی چینی که میشه برای خودشون جشن دارن ولی مثل ما اینقدر انگار این در و اون در نمی زنن که بگن بهار می آد سال نو میشه... اینجوری باید باشه... خودمم همین طوری هستم تا حدی... چرا اینقدر همه مون در این مورد رسالت بدوشیم؟!

امسال آریو هم کنار ما سبزی پلو با ماهی خورد. عمو نوروز برایش عیدی آورد و من خیلی خوشحال شدم. امسال برعکس پارسال که لحظه ی تحویل سال اینجا داشت برف می آمد، هوا تابستونی و عالی بود. آفتابی 23 درجه... 

روز اول فروردین رفتم سرکار و برای همکارهام شیرینی بردم و رفتیم عید دیدنی. دوم و سوم منتظر موندم کسی بیاد خونه مون عید دیدنی ولی هیچ کس نیومد... حال و هوای عید تو ایران رو نمی شه گاهی به زور آورد اینجا... جا نمیشه تو اینجا. هفت سینت تو خونه چیده باشه و اول فروردین بری سرکار... یه چیزی همخونی نداره انگار... استادم گفت باید مرخصی می گرفتی. گفتم چه فایده بشینم تو خونه چی کار کنم. اینجور موقع ها بیشتر و بیشتر آدم فکر می کنه اینجا داره واقعاً چی کار می کنه...

الهه

در تلاش برای بهاری کردن ذهنش