۱۳٩۳/۱٢/٢٠
سنت خرید لباس عید

لباس عید خریدن واسه من تو مراحل مختلف زندگی معانی مختلفی می داد.

بچه تر که بودیم معنی اش این بود که از وسط های زمستون مامانم بقچه ی پارچه هاشو دربیاره و با خاله ام برنامه ریزی کنن که واسه هرکدوممون امسال عید با کدوم پارچه چی بدوزن. تور و تزیین و پر و گل مناسبش بخریم، حوالی بهمن ماه کفش رنگ مناسبش بخریم ( به تاکید مامانی قبل اینکه شلوغ بشه... ) و همه چی کلی قبل عید حاضر باشه... هر روز در کمد رو باز کنی و لباست رو چک کنی اتوکشیده آویزون ه تو کمد... و بشمری هی که چند روز تا عید مونده.

یه وقت که مدرسه می رفتم، بچه هاکه تعریف می کردن می رن از اینجا و اونجا (نی نی مارت تو یوسف آباد و اون مغازه ه روبروی سازمان گوشت تو شهرآرا و ... ) لباس میخرن منِ خنگ فکر می کردم پس چرا ما لباس دوخته نمی خریم...! یه بار یادم می آد مجبوری یه دامن کلوش مشکی که یه گل داشت با یه بلوز سفید یقه بِ بِ از گیشا خریدم کلی شاد شدم که منم لباس دوخته خریدم نیشخند  واسه عید. بعد تو زنگ تفریح نقاشی لباس عیدمون رو می کشیدیم می گفتم چه رنگی ه چه شکلی ه... خوش میگذشت :)

کمی که بزرگتر شدم فکر می کردم مهم هم نیست، میشه هر لباسی رو پوشید واسه عید... دلیل نداره ... نو و مرتب باشه کافیه...

این سالها که اینجاییم اما سنت خرید لباس عید رو هر سال تقریباً بی کم و کاست اجرا می کنیم. ذوق داریم ، دوست می داریم. یه علتش پوآن ه. خیلی به خرید لباس عید تاکید داره و من عاشق این تاکید و ذوقشم. علت دیگه اش اینه که باید به زور این چیزها حال و هوای عید بیاریم تو خونه. این سه سالی که آریو هم هست قصه اما کمی فرق داره. حال من حس می کنم جای مامان خونه ام. و باید این چیزها رو واسه آریو سنگ بناش روبذارم. حتی اگه ذوق ساده ی خرید یه لباس نو باشه. 

فکر میکردم آریو هنوز خیلی کوچیک ه، واسه فهمیدن این چیزها... آخر هفته ی گذشته رفتیم واسش لباس عید بخریم، تو قسمت کفش عید خیلی حال می کرد. هر کفشی می خواستم واسش پرو کنم با ذوق کفشش رو در می آورد و منتظر می ماند کفش تازه رو پاش کنم کفش کفش می کرد و شاد میشدم. دست آخر یه کفش سبز (که خیلی هم مطابق میل خودم نبود) واسش خریدیم. اومدیم خونه. 

داشتم کفشش رو تو وب کم به مامانم اینها نشون میدادم (که دلشون شاد شه ما هم عید می کنیم ما هم خرید می کنیم...) با ذوق آریو خواست که کفشش رو بپوشه... عین بچگی های خودمون کفش رو پوشید تو خونه و هی باهاش راه رفت... تا وقتی می خواست بخوابه کفشش پاش بود و هی نگاهش میکرد. من از دیدن این ذوق قندی تو دلم آب میشد... یعنی یادش می مونه این چیزها یعنی حال و هوای عید؟ یعنی یاد میگیره عید همین جوری ها شروع میشه؟

الهه

ذوقناک انتقال کوچکی از فرهنگش به نسل بعد!

آخر های اسفند 93



۱۳٩۳/۱٢/۱۸
خاطرات بویی

خاطره های بویی خیلی عجیبن... یوهو تو یه نفس، انگار یه کتاب تصویر می آد تو کله آدم.

از یه جایی تو آفیس بوی خاک خیس خورده می آد و برای من حس روزهای آخر بهار، وقتی مدرسه ها تعطیل شده بودن که یه هفته بعد امتحانای ثلث سوم شروع بشه می آرن...

بوی پوشال های کولر وقتی واسه اولین بار خیس میشن... صدا از تو کانال کولر... پمپ رو بزن... من برمیگشتم پشت سرم در حالیکه روی صندلی زرشکی میز تحریرم نشسته بودم و برنامه ی امتحانهامو تو تقویم رومیزی ام وارد می کردم ... پمپ رو می زدم و باز برنامه ریزی برای اینکه این ثلث بهتر درس بخونم... نمره های حدسی ، معدل گرفتن های حدسی... باز پمپ، کند، تند... خاموش... باز پمپ و بوی خاک...

الهه

آفتاب تو چشمش ... مژده ی اومدن بهار می خواد بده

تو آیندهوون، نه خیلی گرم.

پ.ن: سالهاست تقویم رومیزی یساولی عضو ثابت میزم ه، تقویم 2015 ام رو ورق زدم هفته 11 امروز شروع شده... شکل این هفته اش خانم های با مانتو های بلندن که دارن سبزه انتخاب می کنن... و میدان تجریش تهران... سبزی خوردن ، تربچه ، پیازچه... عید بی شک خواستنی ترین وقت ه واسم واسه تو ایران زندگی کردن... (ماه رمضون بعدش ه!)



۱۳٩۳/۱٢/۸
تنهایی در دنیای آکادمیک

معمولاً وقتی موقع مهلت فرستادن مقاله واسه کنفرانسی میشه، یا کار به جایی می رسه که خوب این شد یه چیز جالب میشه پابلیش بشه و... احساسات متناقض من نسبت به دنیای آکادمیک پررنگ و پر رنگ تر میشه.
توی روزهای معمولی ، انگار که خودمو یه نفر از این دنیا می دونم. یه گوشه نشستم و با لذت کار می کنم. نفس انجام کار حتی اگه به هیچ دردی نخوره انجامش لذت بخش ه. یه هدف کوچیک کوتاه مدت، تلاش برای رسیدن بهش، و صحبت های مربوط بهش هر روز و بعد از مدتی گرفتن یه نتایجی... این فرآیند جالب و لذت بخشی ه. مثل کوهنوردی، گاهی حتی ساده تر، مثل پختن یه کیک واسه بار اول.
تا اینجای کار من با چیزی مشکل ندارم...
مشکل من اونجایی شروع میشه که استادها بحث می کنن یه مقاله بزرگ بشه این کار یا دو تا مقاله ی کوچیک، کیفیت تا چه حد مجاز ه فدای کمیت بشه... بعد من کلاً پرت میشم تو یه دنیای دیگه... اصلاً کیفیت چی هست، کی می خواد اندازه گیری کنه؟ چرا هر کی سی وی ات رو می بینه اول تعداد مقاله ها رو می شمره، قبل اینکه نگاه کنه ببینه کیفیت هر کدوم چه طوری ه ( منع نمی کنم خودمم همین کار رو می کنم... به عنوان اولین اندازه گیری.)

مثلاً خیال می کردم نتایجم در حد فلان کنفرانس جالب ه. گفتم می خوام مقاله بدم. حالا که دو هفته مونده تا مهلت فرستادن چکیده، می بینم اونقدرها هم جالب نیست... خوب حالا که چی؟ استادم میگه این فقط یه چکیده اس میدی میره... محتمل هست بنویسم و به برکت اسم استادها و حتی در مقام مقایسه با کارهای دیگه قبول بشه و دست آخر مقاله ای بشه 3-4 صفحه تو کتابچه ی فلان کنفرانس... اینجوری که میشه هیچی واسم مهم نیست.... چیزی که الآن واسم مهم ه اینه که خوب که چی؟! من الآن این نتایج رو دوست ندارم دیگه. جوری نیست که وایسم ازش دفاع کنم.ولی چون مهلت داره می گذره باید نوشت و فرستاد بره...
مهم نیست بقیه چی کار کردن... شاخص ها تو دنیای آکادمیک گاهی واسم آزاردهنده میشه اینجوری میشه که نمی تونم خودم رو جزیی ازش ببینم.

خبر بد اینه که جاهای دیگه وضعیت از این بهتر نیست که هیچ بدتر هم هست...

 

الهه

خودشم نمی دونه دقیقاً داره چی کار می کنه!