۱۳٩۳/٥/٦
عید فطر

هر سال اول ماه رمضون و از اون بدتر عید فطر درگیریم که واقعاً روز عید کی ه... با اینجا بگیریم با ایران؟ به ماه ؟ به عقلمون. امسال هم دست آخر تصمیم گرفتم با اکثریت مسلمون های اینجا عید بگیریم که معمولاً با عربستان می گیرن... 

من که امسال به وقت مکه روزه هام رو افطار کردم (البته به سبک فتوای خودم) و عیدهم به همراه اکثریت مسلمون های اینجا... و نماز عید رو هم با همون ها به سبک نسبتاً غریبانه هر سال خوندیم.

ماه رمضون امسال ماه رمضونی بود به سبک " با چنگ و دندون حال و هوا ایجاد کن و نگهش دار" بودم... نمی دونم سال دیگه چی میشه... من ؟ اعتقاداتم؟ خانواده امون؟ ولی چیزی که هست اینه که در حدی تلاشم رو کردم که برای دلم حال رمضونی ایجاد کنم. و این حالم رو بهتر می کنه. نمی خواستم هیچ وقت به حداقل ها راضی باشم ولی این حداقل ها چیزی هست که دارم و بابتش شاکرم.

دیشب هر دو تا استادهام ایمیل زدن که عید آخر رمضانت مبارک. با یکی اشون امروز صبح جلسه داشتم. دیشب تو ایمیلش گفته بود:" اگه فردا عیدت ه راحت باش که یکی دو روز رو بمونی پیش خانواده و دوستات " . من هم خوشحال امروز و فردا کار نمی کنم.

طاعات همگی مقبول و عیدتون مبارک

الهه

آیندهوون تابستونی و سنگین گذر



۱۳٩۳/٥/۱
خوش رو خوش زبون

چند وقتی ه تو چمن های حدفاصل مهد آریو و دانشکده مون یه اتفاقاتی داره می افته. دانشگاه کلاً در حال تغییر و تحول ه دارن کلی ساختمون جدید می سازن و کلی از جاها رو تغییر می دن. هر روز که آریو رو می بریم مهد و برمیداریم من به این فکر می کنم که تو این چمن ها چی می گذره... ولی همیشه سوار ماشینم و زورم می آد پیاده شم و فضولی کنم. 

پریروز عبور می کردم پیاده از اون سمت به سمت دانشکده هوا خوب بود و خوش و خرم داشتم پیاده میرفتم که یوهو دیدم پشت همون چمن هام... رفتم جلو دیدم یه تیکه از چمن ها رو برداشتن و گوجه فرنگی و ... کاشتن. اون طرف تر دو تا کارگرد داشتن یه پلاستیک های ضخیم سبزی رو روی چمن ها پهن می کردن...یکی شون 20 ساله می خورد و اون یکی 58-59ساله.  مسن تر ه به هلندی ازم پرسید:"جالب ه؟" به انگلیسی گفتم ... من اومدم فقط نگاه کنم ببینیم چه خبره! شروع کرد با انگلیسی از من بهتری برام توضیح داد که داریم روی چمن ها محافظ می ذاریم که خراب نشن. اینجا قرار پارکینگ موقت بشه تا دو سال تا فلان ساختمون آماده بشه. و شاید شد ده دقیقه گپ زدیم و برام از کارشون و ... گفت و از من هم پرسید یه چیزهایی. من محو زبان خوبش بودم و اینکه یه کارگر ساده ی مسن چه شاد ه چه خوشرو ه و چه خوب حرف می زنه.

فکر کنم فهمید تو فکرم چی می گذره... آخرش که داشتم خداحافظی می کردم گفت:" و آره اینجا هلند ه ... کشوری که تویش همه انگلیسی حرف می زنن.. با لهجه ی یکسان هلندی ولی تو هلندی حرف زدنشون این قدر لهجه هاشون فرق داره که یه شمالی حرف یه جنوبی رو هیچ نمی فهمه." 

من حتی بیش از پیش از این استدلال فی البداهه و از اینکه ذهنم و خوند محظوظ شدم... با لبخندی خداحافظی کردم و عبور کردم...

الهه

یه روز تابستونی قشنگ

پ.ن: یاد این دوست قدیمی ام افتادم...