۱۳٩٤/٦/٢٥
خاله - شهریور پربار

ده سال پیش تو ماه شهریور برادرم پدر شد. 

امسال شهریور باز هم برامون پر از خیر و برکت بوده... 

خواهر بزرگم یه نی نی خوردنی ناز به جمعمون اضافه کرد ... اون روز جمعه که گل پسرش به دنیا اومد من اینقدر هیجان زده و خوشحال بود و اینقدر از دور بودن دلم گرفته بود که نمی دونستم چطور این همه احساس رو باید یکجا هندل کنم. بچه ها رو گذاشتم تو کالسکه و از این طرف به اون طرف 4 ساعت با کالسکه پیاده روی می کردم  و شاد بودم و شکر می کردم و از اینکه نزدیک نیستم غصه می خوردم...

دقیقاً دو هفته بعدش خواهرک نازنینم مادر شد... خواهرکی که من روز بدنیا اومدن خودش رو خوب یادم می آد.  خواهری که از وقتی مادر شدم واسش آرزو کردم مادربشه که تو مادر شدنم همراه لحظه لحظه ام بود. از وقتی فهمیدم نی نی تو دلش داره و با سبک سنگین شرایط تقریباً می دونستم نمی تونم برای زایمانش باشم از خودم خیلی ناراحت بودم. ولی این فاصله سخت تر از اونی که فکر می کردم بهم فشار آورد. پسر نازنین خواهرکم با نگاهی شبیه به آریو روز جمعه بدنیا اومد و از همون نگاه پشت عکس چنان دلم رو برد که وقتی بهش فکر می کنم از ته دل ضعف می رم واسش. خواهرک نازنین خیلی واست خوشحالم که مادر شدی و آرزو میکنم نی نی نازت و نی نی های همه مون همیشه سالم باشن و واسه هم دوستای خوبی باشن همون جوری که خودمون بودیم. 

کاش میشد بی حساب اما و اگر ها چشم هامو ببندم و لحظه ی دیگه پیشتون باشم. پسرت رو بو کنم و خودت رو بغل کنم بگم چقدر مامان قشنگی شدی نازنین.

خوشحالم کنار خانواده ای و ناراحتم که من پیشتون نیستم... پیش هم همیشه شاد باشین عزیزتر از جان ها.

الهه، خاله ای از راه دور که دلش پیش شماس.



۱۳٩٤/٦/٢٥
یک چهارم سال

یک چهارم یک سال از تولد دخترم می گذره. پارسال همین موقع ها بود که اومد نشست تو دلم. و الآن خانم خندونی شده که تو مهد دل مربی هاشو می بره... هزاران بار شکر...

دیروز تارا خانم روز اول مهدش بود. دختر خوب و خوش اخلاق و خندونی ه. آریو که این اخلاق ها رو داشت همه تو مهد می گفتن ما بچه به این خوبی ندیدیم... چقدر آروم ه... حالا تارا رفته توی کلاس بغلی، و مربی های مشترکی هم داره با آریو. اونها دیروز می گفتن:" تارا هم مثل داداشش خوشحال و خوش اخلاق ه". و من چیز ندارم بگم به جز شکر برای این بچه ها که گذار بین مرخصی زایمان و کار رو برای من آسون می کنن. 

صبح بچه ها رو می ذاریم مهد و می آییم سر کار. شدیم یه مامان و بابای گرفتار که عقب ماشین کوچیکشون رو این فسقلی ها پر کردن.

دلم کمابیش واسه کار تنگ شده بود. دیروز روز اول کار رسمی بود. و همون دیروز باید می رفتم سر کلاس . این ترم هم باز استاد حل تمرینم. سه گروه حل تمرین هست برای این درس الکتـ ـرومغــ ـناطیس یکی از شاگردهای پارسالمو تو راهرو دیدم. پرسید شما تو کدوم کلاس درس میدین؟ گفتم فلان شماره و رفتم. صدایش هنوز تو راهرو می آمد به دوستاش گفت برین این کلاس خیلی این استاد خوبیه! گروهشون همه اومدن سر کلاسمون و من ته دلم گفتم کاش اینجور باشه و واقعاً چیز یاد بگیرین :) و دلگرم ترشدم به کارم.

الهه برگشته به کار

گفتنی زیاد ه ولی پست جدایی می طلبه.



۱۳٩٤/٦/۱۱
من همانم

دیروز وامروز ماشین نداشتیم چون ماشین برای سرویس خوابیده من واسه آوردن آریو به مهد و اومدن به دانشگاه واسه راست و ریس کردن کارهای کنفرانس درپیش با اتوبوس اومدم  دانشگاه. اتفاقاً این روزها روزهای اول سال جدید تحصیلی ه. تو اتوبوس خصوصاً وقتی صبح (تقریباً زود) سواربشی، کلی دانشجوی جدیدالورود می بینی. قیافه هاشون ، تیپشون و نگاه هاشون امروز من رو به شدت یاد مترو ی خط دو 14 سال پیش می نداخت... وقتی من با رضایت قلبی ایستگاه دانشگاه شریف از مترو پیاده می شدم و می رفتم به سمت دانشگاه. وقتی از هیجده ساله بودنم و دانشگاهم و خودم راضی بودم و پرامید و کوچک... کوچکی که فکر می کرد بزرگ شده. 

به این بچه ها نگاه می کردم کم سن و سال و (گاهی پرامید)... من هنوز خودم رو جز اونها می بینم. ولی اونها چی می بینن... یه زن (شاید خسته؟!) با دوتا بچه توی کالسکه که یکی شون مدام میگه ماااانی ماااانی... و اون زن هر بار با لبخند جوابش رو میده. اینها نمی دونن اندکی قبل من هم مثل اونها بودم... ولی من می دونم اونها درچشم بهم زدنی جای من خواهندنشست...

 

الهه

اول شهریور 1394 با حال و هوای اول مهر 

پر امید واسه یه شروع تازه بعد از دومین مرخصی زایمان...