۱۳٩٤/۸/٢٩
مادرشدنم،

سه سال پیش در چنین روزی هنوز منتظر بودم بسته به اینکه تقویم میلادی رو نگاه کنین یا ایرانی یا در حال درد کشیدن بودم یا منتظر درد... دردی که شیرین ترین دردهاس و انجامی بسی شیرین دارد. انتظاری که به بهترین نحو به ثمر میشینه و لحظه ی بی مثال اولین دیدار کسی که در تو بزرگ شدو هر لحظه حسش کردی و حالا موفق به دیدنش میشی. 

لحظه ای که معنی خیلی چیزها رو برای بقیه عمر برات تغییر میده؛ و بهت سمتی میده که با علاقه خودت رو با اون سمت تو همه جا معرفی می کنی. مادر میشی و از بودنت لذت می بری، مغرور میشی و بهانه کافی برای ادامه زندگی پیدا میکنی. 

امسال آریو در آستانه سه سالگی، با درک بیشتر از محیط و با نقشی تازه که در سال سوم گرفت (برادری) خودش خوشحال تر تولدش رو بین دوستای اینجا و دوستان مهدش جشن گرفت. من از ذوق کردنش و Aryo is jarig گفتنش اشک تو چشمهام می دوه، و شاکرم هزار بار که این لحظه ها رو می بینم و آرزو می کنم بتونم برایش زندگی شادی رو به سهم خودم فراهم کنم.

پسر نازنینم به معنی تمام کلمه تولدت مبارک و ممنون که به من سمت مادری دادی گل قشنگم. 

الهه

آیندهوون بارانی

پ.ن: این روزها که یکی از بهترین دوستانم آخرین روزهای انتظار رو می گذرونه برای دیدن دخترش و حال و هوای این روزهای خودم سه سال پیش معنی بیشتری به حس هام میده. دوست گلم خیلی برات خوشحالم که بهترین ها در انتظارت ه، فصل تازه ای از لذت هایی از مرتبه بزرگی ورای چیزی که تا به امروز تجربه کردی. پیشاپیش مبارکت باشه و همه چیز برات عالی پیش بره.



۱۳٩٤/۸/٦
کتاب این روزهای آریو

روز آخر کار قبل از مرخصی زایمانم استادم صدام کرد و یه کتاب بهم کادو داد. گفت برای "لیتل وان" و "لیتل وان بزرگتر"! کتاب معروفی بود ولی من نداشتمش. نقاشی هاش بنظر من جالب بود ولی مطمئن نبودم برای بچه ها هم جالب خواهد بود. از اینکه کتاب کودک موفقی بوده کمی می شد متعجب شد، چون خیلی رنگی رنگی نبود. رنگش من رو کمی یاد کتاب " دمم کو" می انداخت. این کتاب "دمم کو" رو ما بچگی ازش فکنم 3 تایی داشتیم. ما همه مون عضویت کـ ـانون پـ ـرورش فکـ ـری کـ ـودکان رو داشتیم و هر کدوم به گروه سنی جیم رسیده بودیم واسمون فرستاده بودن. و من اصلاً دوستش نداشتم و هیچ رقبتی به خوندنش نداشتم. رنگهاش و نقاشی هاش بنظر خیلی غمگین می آمد.

آریو این عادت رو داره که وقتی می ره تو تختش که بخوابه درخواست یکی از کتاب هاش رو میده که ما بهش بدیم و اون تو تخت برای خودش بخونه! خیلی متاسفانه حوصله نمی کنه که ما برایش بخونیم ولی خودش ورق می زنه و با کلمات محدودی سعی می کنه برای نقاشی هر صفحه داستانی بسازه مثلاٌ:

"اووو دیکی دیک اُتاد (افتاد)."

" توموس تخین (توماس دِ ترین) تو آب گیر کرد. کوپتر (هلی کوپتر) اُمک (کمک)."

" نی نی با آریو تاب تاب ابازی."

...

یکی دو هفته پیش بهش گفتم می خوای کتاب جغد رو بیارم باهم بخونیم. گفت :" نه جغد نه". من گفتم پس من و تارا باهم کتاب جغدی که مامانش روگم کرده بود می خونیم. کتاب رو آوردم و تو تخت شروع کردم برای تارا قصه اش رو گفتن که آریو ازم گرفت و به شدت جذب نقاشی هاش شد. خیلی عکس العملش برایم جالب بود. صفحه اول که یه نیم صفحه وسطش هست نشون میده که جغد کوچولو خوابش برده و از رو درخت کنار مامانش می افته پایین. آریو هی این نیم صفحه رو جابجا می کردو می خواست انگار ببینه چی میشه که جغد کوچولو می افته. بعدش هم با هیجان همه صفحه ها رو دنبال کرد سنجاب و خرس و خرگوش و قورباغه رو می دید و اعلام می کرد. تا جغد مامانش رو پیدا کنه.

این کتاب که عنوان اصلی اش "a bit lost" هست و به هلندی "mama kwijt" ترجمه شده، این روزها کتاب مورد علاقه آریو ه. و هر شب تقریباً دوست داره نگاه کنه ببینه چی شد که جغد کوچولو افتاد و چی شد که مامانش رو پیدا کرد.

واسم جالب بود این نقاشی هایی با رنگ های نه خیلی شاد واسه آریو اینقدر جاذبه داشته.

الهه

آبان ماه 1394