۱۳٩٥/۱٢/٢٧
پسر ناز من

دو سه تا پیرهن سفارش داده بودم ولی میخواستم فقط یکی شونو بردارم. بسته رسیده بود و دونه دونه میخواستم امتحان کنم. اولی رو پوشیدم پرسیدم پوآن خوبه؟ گفت تو خودت خوبی...

آریو مشغول بازی با لگوهاش بود تو اتاق. پوآن تارا رو برد پایین. دومی رو پوشیدم، گفتم آریو این خوشگل ه؟ سرش تو لگوهاش گفت نه.

گفتم مامانی رو نگاه کن لباسم خوشگل ه؟ سرشو بالا کرد گفت بچرخ. چرخیدم. گفت نه این جوری. اسباب بازی هاشو گذاشت زمین بلند شد دستاشو باز کرد دورش و محکم و تند چرخید. همون کار رو کردم. گفت مامان قشنگ ه ولی خیلی خوشگل نیست. قانع شدم که پسش بدم و عاشق این طرز برخوردش شدم. برگشت سر لگوهاش...

الهه مامان شاکر



۱۳٩٥/۱٢/۱٧
خوبی سفر و سفر خوب

خیلی بی مقدمه جور کردیم و جور شد بریم اسلو. دلم برای اسلو تنگ بود، برای نروژ بودن. اسلو شهری بود که تویش لحظات " بی پرده خودم بودن" ، "خود خودم بودن" رو تجربه کرده بودم و این باعث میشه اسلو همیشه برایم جای دیگری باشه. 

هفت سال و دوماه بود که نرفته بودیم اسلو و خوشحال بودم که جور شده و میریم گرچه کوتاه. دیدن خاله و عمو هم برایمون ذوق ویژه داشت و هیجان اضافه اینکه تارا رو تا بحال ندیده بودن و آریو رو هم آخرین بار سیزده ماهگی دیده بودن. 

پنجشنبه نزدیک نیمه شب جمعه رسیدیم فرودگاه اسلو و من یاد خاطراتم با این فرودگاه و پرواز های آمستردام به اسلو و قطار... این بار با دوبچه... چه من متفاوتی ...

ماشین رو گرفتیم و راندم به سمت خانه ی خاله و عمو. خونه ی سال های اول دوری من از ایران، اسم ها و تابلو ها هر کدام فقط اسم نبود، خاطره بود، خروجی ها رو می خوندم و حس و حال همه روزهای سال های بسیار جوانی! آن وقتی که فکر می کردم دیگر بزرگ شده ام. 

ساعت 2 بامداد جمعه رسیدم پیش خاله وعمو. بچه ها خواب بودن و خوابیدن، تا ساعت چهار صحبت می کردیم. وقتی دیدمشان فهمیدم خیلی بیشتر از آنی که فکر می کردم دلتنگ بودم. 

دختر همسایه شان را جمعه دیدم، همدیگر را بوسیدیم و ذوق کردیم که همدیگر را دیده اییم. توی دلم گفتم چقدر پیر شده... فکر کردم مگر خودم نشدم؟! یازده سال پیش بود... دختر همسایه یادش بود شمشیربازی می کردم، گفتم هنوز هم می کنم، گفتم هنوز دارم درس می خوانم... خاله گفته بود مادرش مریض است سخت و بیمارستان است. گفت مادرش فردا میاید خانه. خداحافظی کردیم. 

جمعه شام میرفتیم خانه تنها دوست مستقیم خودم :). دوستم که دخترش دوست کوچولوی همان سالهایم بود. باورم نمیشد این همه بزرگ شده، هنوز بسیار شیرین ولی حالا بسیار خانم. دختر کوچک فلفلی 14 ماهه شان که بار آخر دیده بودمش حالا خانمی شده بود . باهم کمی بازی کردیم :)... 

مسیر برگشت از مسیر ترامو به سمت خانه می رفتیم ومن و سیل خاطرات و آب و دریا و کوه. 

شنبه شی رفتیم و آشیم. آشیم هم از آنجاهاس که برای من نقطه امید بود. از آنجاها که همیشه خوش میگذرد... دوستان خوب، بچه ها که کلی خانم شده بودن و دوست های خوب من بودن، غذاهای خوشمزه، اینکه راحت بنشینی و حرف بزنی و راحت باشی... از آن لذت ها که گرانبهاس. شب خوبی بود ...

یکشنبه آرام و راحت ، دانه های ریز ریز برف، همین حوالی، دور و بر... آخر شب همسایه زنگ زد، از بیمارستان آمده بود ولی دخترش رفته بود! شوکه شدیم... برای همیشه رفته بود... نفهمیدم چرا!انگار شروع پایان های اینجا رو نباید فهمید... فهمیدنی نیست... خداحافظی آن روز جمعه مان شد خداحافظی آخر...

دوشنبه صبح زود باید راه می افتادیم... همان دم رفتن فهمیدم دوباره دلم تنگ شده... کاش مطمئن به خودم می توانستم قول بدم که زودی برمیگردیم.

الهه

پ.ن: چطور ممکن است این همه مهربانی در یک خانه جمع باشد؟ خاله و عموی مهربونم از همه محبت ها ممنون. ممنون که هستین و همیشه سالم باشین. تارا چه خوب گفت عمو اوپا! همین حس درست است... خوب نزدیکی را فهمید تارا. یا آریو  که گفت اینجا ایران نیست ولی اوپا اوما دارد!

پ.پ.ن: دلمان هنوز پرآشوب است برای برادرزاده نازنینم. بسیار التماس دعا.



۱۳٩٥/۱٢/۱٢
پرنگرانی

اسفند عجیبی است... پر استرس و نگرانی و سنگین. البته تقریباً همه اسفندها کمی نگرانی داخلش هست... ولی امسال مزید برعلت است.

نگرانی برای سلامتی عزیزان خوره است به جان آدم. خورده میشوی سلول سلولت رو می کنی امید و نفس میکشی. انگار داری تمام میشوی...

اینجاها هست که نگرانی های روزمره ی "اولین اردوی خارج شهر" پسرت هم به تن سر شده ات اثر نمی کند. کمی مزید برعلت هست ولی مقدارش کم است... شاید چون حتی نگرانی اش از جنس دیگریست لحظاتی فقط حواست را پرت کند.

امیدوارم خورشید پر قدرت تر بتابد. صبح روشن تر می آید.

الهه

پ.ن: امروز آریو با ب. اس .او رفتن اردو یه جای تفریحی، و اولین باره با اتوبوس جایی میره بدون ما. برای خودش هیجانی نبود ولی دل ما/من آشوب بود ولی با لبخند روانه اش کردم و گفتم حتماً خیلی خوش میگذرد.

پ.پ.ن:  نگرانی عمده ی این روزهای عمه بودنم دیوانه ام می کند ولی پرامیدم. توکل کرده ایم.



۱۳٩٥/۱٢/٤
سنگین

از آن روزهاست که سنگین بیدار میشوی. به خودم خیلی وقت است قول دادم صبح ازتوی تخت فیس بوکم را باز نکنم که خبرهای بد این ور و آن ور که کاری ازدستت نمی آید و فقط کل روز و روزگارت را خراب می کنند صبح اول صبح نخوانم.

ولی نمی شود انگار صبح که بیدار میشوی سر به موبایل نزنی و "پوش نوتیفیکیشن" ها را نبینی. تلگرام خبر خوب داشت برای یکی از دوستانم و مادرش خوشحال شدم ، اسکرول کردم پایین تر ، پسردایی ام چیزی نوشته بود دقیق نفهمیدم، "ارتباط مادرم از این دنیا قطع شده..." و سیل پیام های تسلیت بود که طول مدتی که لباس بچه ها را تنشان می کردم و صبحانه می دادم و میگفتم بدو برویم مدرسه و مهد جاری بود تو تلفنم. اشکم می آمد... در این دنیا مثلاً حقیقی مثلاً زندگی می کردم و بیشتر متعلق به همان گروه کوچک خودمانی  مجازی "اقوام من" بودم، آنجا بودم و اشک میریختم و نمی دانستم باید به کی تسلیت گفت... تسلیت گفتن هیچ وقت آسان نبوده... من همیشه فقط مواجه نمی شوم... صورتم را از روی گوشی برمیدارم، اشک هایم را پاک می کنم و دم موشی تارا رو محکم می کنم، راهی می شویم. نمی دانم کجا باید باشم. دیوار آوار می شود، صدا در گلو می شکند. فاصله طوق تنگ روی گردنم میشود و نفس نمی کشم. تصویر  تصویر زندگی مان و خاطرات مشترک ما و زن دایی ام، باور نمی کنم نباشد... نمی شود نباشد، فامیل تکیه گاه می خواد از این تکیه گاه هایی که دلت به بودنشان قرص است... از اینکه نزدیک ترین های زندگی ام اینجا، با همه ی این داشته هایم انگار غریبه اند آزرده تر میشوم . نگاهم را از بچه ها می دزدم و به سختی به مدرسه و مهد تحویلشان میدهم. دوست ندارم کسی را ببینم. زود خودم رو به این گوشه می رسانم. پشت مانیتورم در "به خیال خودم تنهایی" ام پنهان میشوم و بی صدا همه اشک می شوم و می بارم... از رسم بیرحم زمانه می نالم ، از ناتوانی و از درد دو صد چندان فاصله. از آسمان دلگرفته این شهر که می بارد ، ...

اشک است و اشک است و اشک و آخرین نگاه ما که قاب ماندگار ذهنم شد و هزار تصویر شاد کودکی...

تلخ تلخم... نه مثل هیچ چهارم اسفندی.