۱۳٩٥/٧/٢٩
خیلی باید حواسم رو تو این شلوغی جمع کنم که ناشکری نکنم.

صحبتی بود با یکی از دوستام که خوشمون نمی آد که کسانی که مشکلاتی شبیه مشکلات ما رو نداشتن، و به قولی صداشون از جای گرم درمیاد، راجع به داشته ای شون که بسیار جای شکر داره، به جای شکر غر می زنن. مثال ساده بزنم... دوروبرمون کم نیستن کسانی که می بینم باردارن یه بارداری خوب و بی دردسر و غر می زنن که چرا دوقلو نیست ! و کاش دوقلو بود. این چیزی ه که من رو همیشه (بعد از ماجراهای سال 91) می سوزونه. من هنوز بسیار از دوقلو باردار بودن و داشته هام بسیار شاکرم و از تجربه ی تلخم هم بار بسیار شاکرم. چون به اون واسطه نگاهی پیدا کردم که قدر داشته هام رو بیشتربدونم و دهنم رو بیربط به غر زدن باز نکنم. بیشتر فکر می کنم و بیشتر نیمه پر لیوان رو می بینم. کسایی که ریسک های یه بارداری چندقلو رو نمی دونن ، هیچ نمی دونن چه بر یه پدر و مادر منتظر با همه خطرهایی که برای بچه هاشون وجود داره می گذره، این رو نمی گم که بگم بارداری چند قلو لذت چندین برابری نداره، اینو میگم که کسی که نمی دونه این خطرات و استرس ها رو،  نباید به داشته ی به این بزرگی اش که یه بارداری سالم و کم استرس هست ، ناشکری کنه.

موارد مشابه زیاد هست. تو همین بارداری ، هر قسمتش میشه هزارتاچیز بد پیش بره و مردمی که بی مشکل اون مراحل رو رد می کنن گاهی بیرحمانه غر میزنن.

بیرحمانه بودن این غر زدن به اینکه این بچه  پس چرا بدنیا نمی رو رو  رو فقط مادری که بچه پرمی داشته می تونه با تمام وجود بفهمه،...

بیرحمانه بودن این غر زدن به اینکه این بچه  چرا این قدر لگد میزنه و من دردم میاد رو  رو فقط مادری که بدترین خبر رو بعد از تکون نخوردن بچه اش بهش دادن با تمام وجود می تونه بفهمه،...

بارداری تازه اول اول قصه اس. یه مزمزه کردن این لذت و استرس عمیق تو لحظه لحظه زندگی مادر( یا به عبارت درست تر والدین) بچه اس.

داستان با بزرگ شدن بچه ها بزرگ میشه ؛ عمیق میشه و میاد همه سلول هاتو میگیره. به هر مرحله تعیین کننده ای که میرسی، رسیدن و نرسیدن بهش ممکن ه واست یه درد بشه... این وسط ولی همیشه باز جای شکر باقی می مونه.

این روزهام پر شده از تلفن به این مرکز و اون مرکز؛ برای هماهنگ کردن مهد بعد از مدرسه ، تاکسی و سرویس و ...، هزینه هاش. آریو داره کم کم چهارساله میشه و این سن تو هلند یکی از سن های خاص ه. همه قانون ها برای بچه ی زیر چهار سال با بچه بالای چهارسال تو این زمینه ها فرق می کنه. من هزار بار باید تلفن کنم و بپرسم و توضیح بدم و هر بار با درد عجیبی که تکراری و کم نمی شه بگم که مورد ما یه مورد خاص ه. درد حس کردن ه مورد خاص بودن کم نیست، در تحمل وزن برچسب داشتن کم نیست ، و این درد با مبارزه برای هماهنگ کردن هر کدوم از این مراحل آسون تر که نمیشه هیچ، سخت تر هم میشه. به زبون آوردنش هر دم هر بار عین نمک روی زخم پاشیدن ه.

ساعت رو نگاه می کنم تازه یه ربع به 11 صبح ه و من بعد از کمتر از دوساعت با حداقل هفت ؛ هشت نفر تلفنی صحبت کردم، ایمیل زدم و توضیح دادم. و آخر هم کارم انجام نشده، هنوز همه چیز روهواس. حس می کنم جوری خسته ام که انگار صدسال ه دارم دوندگی می کنم و نمی رسم. این وسط به خودم هی یادآوری می کنم اتفاقی نیفتاده ؛ خیلی باید حواسم رو تو این شلوغی جمع کنم که ناشکری نکنم و حتی بسیار از داشته های باارزشم شکر گزار باشم.

الهه

مامان امیدوار، شکر گزار و خیره به نیمه پر لیوان

پ.ن: دارم تز می نویسم و بسیار کند پیش میره. میدونم دیر یا زود دلم برای این روزها تنگ میشه. سعی می کنم قدر بدونم ، غری نیست... همه چیز خوب ه. 



۱۳٩٥/٧/٢٢
خیلی زود میگذره...
  • دیروز سر نماز بودم، تارا جلوم ایستاده بود کنار یه پریزمانندی که روی دیوار هست شروع کرد گفتن:" تق، تق،تق..." بعد دستش رو زد به پریز و گفت :"سبز..."... داشت ادای چراغ قرمز عابرپیاده رو درمیاورد، که تق تق تق می کنه وقتی قرمز ه و ما دکمه رو می زنیم که سبز بشه و راه می افتیم... یوهو فکر کردم تو نی نی کی وقت کردی این همه بزرگ بشی که این قدر از محیط اطرافت تجربه داشته باشی، که بتونی اداشونم دربیاری، حرف هم بزنی...
  • خیلی زود می گذره...
  • چند ماه پیش شد ده سال که اروپام، هفته ی پیش شد ده سال که پوآن اینجاس، دونه دونه دوست هام هم به این نقطه ده ساله بیرون بودنشون میرسن... باورنکردنی ه که شد ده سال... ولی من حس می کنم دوستی هامون، آشنایی هامون خیلی طولانی تر از این ده سال بوده در حالی که وقتی از ایران می آمدم بیرون با خیلی از دوست هام هنوز ده سال نبوده که دوست بودم...
  •  آریو چهارساله قمری شد، ایام محرم هم امسال تقریباً گذشت،و من هنوز نمی دونم تکلیف خودم و نگاهم با این چیزها چیه... تغییر می کنم خیلی آروم تر از اونچیزی که زمان می گذره. و شاید هم نسبت به بیشتر آدم ها همونم که بودم.
  • در حال برنامه ریزی ام اولین تورنمنت رو بعد از برگشتنم روی پیست شرکت کنم... نمی دونم موفق میشم یا نه... شمشیرباز بودن من رو بیشتر وقت ها خوشحال می کنه. 
  • بسیار گرفتار جمع کردن کارهای دانشگاهم... باید بنویسم و تمومش کنم. از اینکه اولین قدم طبیعی بعدی یه چیز نامشخص ه ، هنوز نمی دونم قرار ه بعد این دکترا چی کار کنم به شدت حالت ترمزی دارم برای تموم کردن، و از طرفی اینکه می بینم دانشجوهای دیگه فقط سه سالشون بوده وقتی من دانشجو بودم و من هنوز دانشجوام، حس می کنم باید بیشتر گازش رو بگیرم و برم به سمت تموم کردن... در یه نقطه ای باید حرکت کرد نمیشه همیشه موند...

الهه

در گذار بین رخوت و حرکت ناظر زمان به سرعت گذرا.

هوای پاییز وقشنگ بیست و دوم مهرماه -آیندهوون