۱۳۸٥/۱٢/۱٦
وای نکند عشق باشد

شب هنگام در گريز يک دسته پرستو به روز،

مي مانم تنها

در انتظار لحظه اي که فرياد خوشبختي، در ميان بازوانت از لبانم جاري  شوند،

گاه گاه  بي تو دلم را به دريا مي زنم

مي روم لب پنجره شايد دست هايت گونه هايم را نوازش دهد،

من بي تو غمگينم مي دانستي

و دلم مي خواهد تمام روزهاي هفته يک لحظه باشد در کنار تو.

در کنار تو راه رفتن

در کنار تو تجربه شيرين يک تن خيس کوه،

در حجاب لبخندت بازي کردن با ماه،

من دلم مي خواهد با تو يک روز پاک شوم،

بروم تا سر کوه،

در کنارت به نماز شوم،

دلم مي خواهد هر چه نرگس بر تن دشت

حجابي باشد بر تن تو از چشمان ناپاک کولي هاي هر جا گرد،

دستانت برکه  اي مي شود پاک و زلال

و تن من نيلوفري که در حصر امن انگشتانت تا بي نهايت را مزه مي کند.

غريبه اي سپيد پوش ايستاده لب باغچه

با يک شاخه اقاقي به وسعت تمام روزهاي با تو

در دلم چيزي انگار ذوب مي شود، گونه هايم سرخ

واي نکند عشق باشد

که بيخبر از حوض ما ماهي مي گيرد

واي نکند عشق باشد.

پویا

پاییز۱۳۸۵