۱۳۸٥/۱٢/٢٢
برای تولدش

نکنه خل بشم؟

امروز بیشتر از همیشه دلم بچه می خواست یه بچه کوچک؛ خیلی کوچک؛ چسبیده به من؛ از هیچ کس؛‌ با عشق.

یکی رو می شناختم که زن بود؛ حامله بود؛ چهل سالش بود؛ جلو چشم همه ما خوشحال بود؛‌ دخترهای شوهرش خوششون نیومد؛ صلاح ندونستند. درو کوبیدن، پنجره ها رو بستن، نفس نکشیدن، بی غذا آروغ زدن، اه کردن، پیف کردن...

یه روز صبح نه خیلی زود  اون بچه دیگه نبود... همه چقدر مهربون بودند....

اون زن هنوزم یواشکی تو اتاق ناراحته، همه فصل ها دلش می گیره و نمی پرسه چرا.

یکی از اون دخترها تو این سال ها که گذشته خیلی زن شده زیاد هم حرف می زنه از همه چیز ولی هیچ وقت از بچه ها نمی گه.

ولی من راجع به دختری که مال منه زیاد حرف می رنم. نمی دونم چرا پیش هیچ کس اینقدر از ترلان نمی گم که برای اون میگم.

یه زنی رو ـ مطمئناْ یه زن بلند بود با موهای کوتاه و سرخ رنگ و کفش های همیشه پاشنه بلند. اون ابروهای سر بالا و تیز که همیشه باعث میشد فاصله رو باهاش حفظ کنی - یادمه شوهر مرده اش توی جسم یه پسره ۱۰ ساله متولد شده بود... بعد از اون هر وقت سر اون میز کنار کافه ۸۷ دیدمش یه قیافه بلاتکلیف رام شده داشت که وقت رفتن تبدیل می شد به غمگین ترین صورت بعد از یک حمله عصبی.

اون هنوزم گیجه ولی سعی می کنه موفق باشه و شاید هم عاشق شوهر جدیدش.

پویا

یه روز سرد