۱۳۸٥/۱٢/٢٤
فکر

 

  • پرده های اتاقم رو تو دانشگاه عوض کردند فکر کردم حیف شد قبلی ها قشنگ تر بودند. من اصلاْ‌ تو این مدت دقت نکرده بودم. روز اول دیدم خوشم آمد،‌الآن هم دیدم دلم سوخت. تو این ۷،۸ ماه اصلاْ‌ یادم نبود.
  • دیشب یه فیلم مستند دیدم، شب تا صبح هم راجع به فیلم خواب دیدم. از صبح تا الآنم دارم راجع به فیلم و خوابم فکر می کنم و آرزو می کنم و دعا دعا می کنم که چنین و چنان. فکری ام چقدر ترتیب اتفاق افتادن حادثه مهمه! شما فکر کن همین فیلم ۲سال پیش دستم می رسید. بعید می دونم حوصله می کردم تا آخرش می دیدم.
  • یه دوست جدید پیدا کردم! اولین ایرانی که تو نروژ حس کردم دغدغه مشترک مسلمونی داره اینجا! خدا زیاد کنه همدل و هم زبون را
  • ننه سرما رفته، برف ها آب شده،‌صدای گنجیشک می آد، خونه تکونی تموم شده، همه چیز واسه عید رو به راهه! الا ... ای داد بیداد! این من آدم بشو نیست! پارسالم یه غرهایی می زدم که حس عیدم نمی آد!
  • یه وقت هایی دلم واسه کسایی که از بد حادثه باید هر روز قیافه من رو تحمل کنند می سوزد. بابا! یه لبخند حتی تلخ !؟! چیزی ازت کم نمی کنه که! چی می شه آدم یوهو این همه تلخ می شه؟
  • از حرف زدن رو به مانیتور خسته ام! دلم نگاه می خواد و حضور و صدا! و پای پیاده روی! نگاه تو،‌صدای شما،‌ و پای اون. ۶ نفر اسلو نبود؟؟ یه نفر تهران هست!
  • یه دفه نوشتم همه اش پرید... دیگه حوصله ندارم بازم بنویسم.