۱۳۸٦/۱/۱٩
گناه و توکل

چند وقتی میشد بخاطر یه سری چیزها با دوستام که حرف می زدم حرف دو تا چیز میشد. یکی گناه یکی توکل.

 

واقعاً به این نتیجه رسیده بودم که آدم کارهایی رو که گفتن گناهه واقعاً به ضرر خودشه اگه بکنه حالا می خواد دروغ گفتن باشه، غیبت شنیدن باشه، تهمت زدن باشه! حروم خوردن باشه! بدون اجازه مامان باباش کاری کردن باشه! خلاصه خیلی بده آدم ضررش رو دیر یا زود می بینه. بعضی چیزها هست انگار گناه نکردنش بی کلاسی شده! واسه همین آدم واسه اینکه خیلی از مرحله پرت نباشه گناه می کنه! غافل از اینکه بدتر از همه مراحل پرت میشه! به خواهرکم هم گفتماااا نمی دونم گوش کرد یا نه ! من ترسیده بودم که گفتم.

 

 

اما واسه توکل! وقتی از خدا چیزی بیشتر از اینکه داده نمی خوام و همه اش واسه همه نعمت هاش شکر می کنم و کاملاً احساس خوشبختی می کنم و دلم نمی خواد هیچ کدوم از نعمت هاشو ازم بگیره خصوصاً که شاکرتر می شم وقتی یه خواب بد می بینم و می بینم اگه فقط یکی از نعمت هاش اگه نبود چه فاجعه ای بود، دلم نمی خواد هیچی دیگه این حالت خوشبختی رو ازم بگیره و تو همین لحظه بعضی چیزها اتفاق می افتد که نه با خدا ولی رابطه ات با بنده های خدا شکرآب میشه! خیلی حس خنده داریه خدا انقدر همه چیز داده که دیگه نمی دونی باید چی بخوای ولی انگار همه چیز اونقدرها م خوب نیست یه جای کار می لنگه حالا یا خودم اونقدر خوب نیستم یا بقیه خوب نیستن یا باهم ترکیبش درست نیست. بعد که غر می زنم همه می گن توکل کن! توکل؟! هدف معلومه؟! تو راه خدا هستم؟حواسم هست کار بد نکنم! نتیجه با خدا! همه چیز قراره درست بشه!همه چیز!

 

 

الهه

 

19 فروردین 1386