۱۳۸٦/۱/۱٩
لحظه

نگاهت در من می لرزد و اندوه را در من نطفه می کند،آن نگاه خشک و سرد که دیگر از جنس من نیست،

و خنده های تلخت که بر تنم تاول می شود.

حجم پروحشت خوشبختی در میان تازه های پوسیده صبح چه به پیراهن آبی ات می آید،

دلم می خواهد تمام اسپندهای دنیا را برایت دود کنم در میان دستانم.

اما پراز سایه می شوم، پر از وحشت، تو هم دردی، دروغی.

تکه تکه خواهم شد، در دستان باد دامن پاک آسمان را پرکین خواهم کرد.

چرا نمی شود از تو آرام گذشت؟ من دیگر هیچ شده ام.

سرم از چند بیماری نادر می خواهد دیوارهای نازک صورتی رنگش را بدرد و چه افکار چرکینی از آن جاری خواهد شد، چشم هایم می سوزد و دیگر هیچ اشکی التیام پلک های داغم نیست.

خیابان را دوست ندارم، مردم را می ترسم، دلم از خانه پراست و صدای باز شدن در صدای پر کشیدن یک تکه از آرامش من.

چه مرگ خاموشی زیر چشم هایم دویده، از باد گلویش می فهمم تازه بالغ شده است و هنوز در پی بارور شدن به دستان آویزان روزگار خیره مانده، پرم از وحشت، پرم از سایه و تو این نزدیکی ها جان کندم را چه شیرین می خندی.

پویا