۱۳۸٢/٥/٢٧
داستان عطار

چند روز پيش يوهو دلم هوای "دکتر شريعتي" و کتابهاشو کرد.رفتم سر قفسه کتابها ،طبقه اول کتاب های دکتر شريعتی است...يکي برداشتم همين طوري رندم.گفتگوهای تنهايي بود. يادمه اولين باري که  اين کتابو خوندم دوم دبيرستان بودم و رفته بودِيم شمال مسافرت.بگذريم که چقدر خاطره با خوندن دوباره کتاب برام زنده شد ...ولی از اين داستاني هم که اونجا آورده شده خوشم آمد و گفتم اين جا بيارم براتون...خوندنش خالي از لطف نيست...

"داستان من داستان عطار است.ما صوفيان همه خويشاوند يکديگريم و پروردگان يک مکتبيم.

ما صوفيان صفا از عالم دگريم                              عالم تمام صور ما خالق صوريم

مغولي او را از آن پس که ريختند وزدند و کشتند و سوختند و غارت کردند و بردند و رفتند، اسير کرد و ريسماني به گردنش بست و به بندگي خويش درآورد و بر بازار عرضه اش کردتا بفروشدش. مردي آمد خريدار ، گفت اين بنده به چند؟ مغول گفت به چند خری؟ گفت به هزار درهم. عطار گفت مفروش که بيش از اين ارزم.نفروخت.ديگري آمد و گفت به يک دينار! عطار گفت بفروش که کمتر از اين ارزم! مغول در غضب آمد و سرش به تيغ برکند.عطار سر بريده خويش از خاک بر گرفت. مي دويد و درناي خون آلودش نعره مستانه شوق ميزد و شتابان مي رفت تا به آنجا که هم اکنون گور اوست بايستاد و سر از دست بنهاد و آرام گرفت."

خوب حالا که زحمت کشيديد خونديد نظر هم بديد ؛خوشحال مي شم.

 

الهه