۱۳۸٦/۱/٢۳
خاطره من از نیمه شب های شیرین

سال ۱۳۶۵(صدای ظبط شده من)

- الهه جان! مامان!‌ بگو شب ها چی کار می کنی؟

ـ شب ها مونس بابام ام!

- مونس بابا یعنی چی مامان؟

- یعنی صبر می کنم بابایی از اداره بیاد تا بخواد بخوابه من نمی خوابم!

سال ۱۳۶۷ (آمادگی)

- بچه ها این ساعت ها رو می برین خونه می زنین به دیوار!‌ اینی که ۶ رو نشون میده ساعت بیداریه اونی که ۸  رو نشون میده ساعت خواب!

(من تو خونه)

ـ مامانی! ۸ ساعت خوابه یا ساعت خواب؟؟

دهه ۷۰

ساعت ۵ صبح تو خونه مان!

ـ الهامی! میری بخوابی؟ من یه ذره دیگه ریاضی حل می کنم بعد می خوابم! اینو بنویسم تو این هفته دیگه هر چی درس بدن من تمرینهاشو نوشتم!

(شب قبل مسافرت)

- من شب چمدونم و می بندم! الهامی!‌ پایه ای کیک‌ درست کنیم! حالا تا ۵ صبح وقت داریم چمدون ببندیم!

(یه روز مثل همه روزها)

امید: چه قدر حرف زدیم ساعت چنده؟

من: ۵/۵!

- تو کی میری نماز بخونی؟

ـ همین الآنها!

ـ منم به حامد تلفن می کنم می خوابم!

آخرهای دهه ۷۰ و تا الآن

ایول اینترنت! هر موقع شبانه روز تو نت زندگی جریان داره! توی سکوتش آدم ها زیرزیرکی زنده اند!

من از نصفه شب ها خاطره زیاد دارم!‌با تقریب خوبی بیش از ۹۰٪ نوشته هام رو بین ساعت ۱ تا ۴ صبح نوشتم! همه پلی کپی های ریاضی ام رو شب تا صبح حل کردم!

یادمه وقت هایی که زورم نمی رسید که مردم رو متقاعد کنم وقتی خوابم گرفت بخوابم، وقتی به زور می گفتن شب بخیر بگو برو بخواب، فکر های وحشت ناک می کردم که از ترس بخوابم!‌ خیلی کوچولو بودم فکر می کردم من سندبادم که تو اون حفره گنده و عمیق گیرافتاده و گرفتار موجودات عجیب و غریب داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه! یا فکر می کردم من فهمیدم که مادر هاچ زنبورعسل مرده!‌ با فکر می کردم یه معلم وحشت ناکی دارم که با چوب و طناب پام و می بنده و فلکم می کنه!‌ و از ترس همه اینها به خودم فشار می آوردم که بخوانم که اگه نخوابم همه این اتفاق ها می افتند! خوشبختانه بزرگ شدم دیگه علی الاصول کسی نمی تونه بگه کی بخواب هر موقع خوابم بیاد می خوابم! همیشه ام خوب نیست آدم کوچولو باشه ها!

الهه

۲۲ فروردین ۱۳۸۶