۱۳۸٢/٥/٢۸
بازم از عطار

در يکي از کامنت هايي که براي" داستان عطار" دوستان گذاشته بودند خواسته بودن داستان صوفي شدن عطار را بياورم. من در مقدمه اي از م. درويش در ابتداي "ديوان عطار" خوانده بودم که جامي در نفحات الانس آورده:

 

روزی در دکان عطازی مشغول معامله بود درويشي آنجا رسيد  و چندباز شيئ لله گفت ،عطار به درويش نپرداخت. درويش گفت ای خواجه تو چگونه خواهي مرد! عطار گفت چنانکه تو خواهي مرد. درويش گفت همچون من مي تواني مرد؟ عطار گفت: بلی. درويش کاسه اي چوبين داشت زير سر نهاد و گفت: الله و جان بداد.عطار را حال متغير شد و دکان بر هم زد و بدين طريق آمد.

 

ولی من جای ديگر هم ديدم که" آقاي بديغ الزمان فروزانفر" در رد همين مطلب در کتاب "شرح احوال و نقد و تحليل آثار شيخ فريدالدين عطار نيشابوري" گفته اند:

اين سخن به دلایل رير در خور قبول نيست: نخست آنکه شيخ عطار از آغاز عمر و زمان کودکي به سخن صوفيان متماِل بوده و ايشان را دوست مي داشته است چنان که در تذکرة اوليا گويد:" ديگر باعث آن بود بی سببی از کودکی باد دوستی اين طايفه در دلم موج مي زدو همه وقت مفرح دل من ايشان بود." پس به موجب اين سخن عطار از کودکی به کلمات اين طايفه مشعوف بود و اين امر به موجب فطرت حاصل شده و سبب ديگري نداشته است و بنا بر اين فرض گرايش او به تصوف بر مبناي ملاقات با درويش ،باطل است و حقيقت ندارد و مويد آن هم گفته عطار است در تذکرةاوليا :"ديگر باعث آن بود که دلي داشتم که جز اين سخن نمي توانستم گفت و شنيد مگر به کره و ضروزت و مالابد."...

 

و همِن طور ادامه مي دهند و دو سه دليل ديگر مي آورند که فکر مي کنم آوردن آنها از حوصله خوانندگان بلاگ خارج باشد.

 

الهه