۱۳۸٦/۳/۱
روز ملی!

اواسط ماه آوریل یه عالم لباس محلی می دیدم تو مغازه ها به رنگهای مختلف با گلدوزی های با مزه!

 

 

 

از همون موقع ها هم کلی مغازه همه چیز به رنگ قرمز و سرمه ای و سفید آورده بودند از شمع گرفته تا دستمال سفره و پرچم واسه تزیین کیک و پرچم های بزرگ خلاصه همه چیز!

 

همه این ها مقدمات جشن روز ملی نروژ بود که بجای خودش مراسم جالبی بود ولی چیزی که واسه من از همه جالب تر بود خوشحالی مردم بود واسه این روز! همه از قبل کلی دوق داشتند که قشنگ معلوم بود واسشون این روز یه تعطیلی ساده نیست! روز 16 مه موقع خداحافظی همه به هم و حتی به من که خارجی ام می گفتن :"17 مه تون مبارک" و این قدر این رو با ذوق می گفتن که آدم هم ذوق میکرد!

 

 

 

وقتی از جماعت جدا شدم  از یه ذره دورتر این آدم های خوشحال رو نگاه  کردم یوهو یه غمی تو دلم نشست! یه حس شبیه غبطه شبیه حسد حتی! که چرا ما نباید روز ملی داشته باشیم؟

 

 چرا ما نباید یه روز همه مان دور هم جمع بشیم ایرانی بودنمان رو جشن بگیریم؟

 

چرا ما نباید دست بچه هامونو بگیریم بیاریم تو خیابون بهشون فرهنگ و سنتمون رو یاد بدیم؟

 

 چرا ما نباید به روزی از اینکه خونه داریم و ماله خودمونه خوشحال باشیم؟

 

چرا ما بچه هامون و خودمون باید حسرت امنیت و آرامش داشته باشند؟

 

 چرا ما تو خونه خودمونم غریبیم؟

 

 

 

به اینها بخاطر داشتن همه اینها و اینکه بدون لکنت می تونند به همه دنیا بگن "نروژی" اند حسودیم میشه! اینها که رفاه دارند، آرامش دارند و مهم تراز اینها آبرو دارند!

 

 

 

الهه

 

۳1 اردی بهشت 1386