۱۳۸٦/٤/٦
ايرانم

خیلی خوبه ایرانم! تهرانم و خونه خودمونم. الآن تو این 9،8 روزی که اومدم ایران هیچ کار خاصی نکردم به جز اینکه ایران بودم و این خودش کلی خوبه. دانشگاه رفتم چیز زیادی عوض نشده بود. فقط دانشجوها کوچولو تر شده بودند. همه امتحان داشتند من اصلاً یادم نبود الآن فصل امتحانه!

رفتم دکتر بهم که گفت جورابتو دربیار برو عقب این وری شو اون وری شو یادم اومد تو نروژ دکتر واسه آدم این کارها رو می کنه! چقدر مدل رابطه فرق داره. تو نروژ دکتر و کلاً همه احساس می کنند وظیفه اشون خدمتگزاریه ولی اینجا همه وظیفه اشونم که انجام میدن یه جوری با آدم رفتار می کنند انگار به آدم دارند لطف می کنند.

رفتم تیراژه مردم رو یه کمی ارشاد می کردند یه خانمهایی که درجه هاشون سر آستینشون بود. یادمه بابام کوچیک که بودم واسم گفته بودند اگه درجه یکی رو دوششه یعنی نیروش تو مغزشه اگه رو بازوشه یعنی نیروش تو بازوشه اگه رو مچه یعنی نیروش تو دستشه. من فقط سربازها رو قبلاً دیده بودم رو مچشون درجه دارند. ولی درجه این خانم های ارشادگر شبیه سرهنگ دو یی بود و رو مچ! اینم به پدیده بود!

تاکسی گرون شده. تا حدی! البته من هنوز خیلی خیابون گردی رو شروع نکردم!

مردم حتی به نسیت 4؛5 ماه قبل بیشتر دنبال مارک هستند گوشی موبایلت چی باشه هنوزم مهمه! هنوزم تو خیابون که راه میری همه از مغز سر تا نوک پا راجع بهت کامنت میدن.

از روزی که اومدم همه اش قرار بود از فردا بنزین سهمیه بندی بشه. دیشب بالاخره این اتفاق افتاد. یه جورهایی حس می کنم یه کمه دیگه لغوش می کنند. میشه با روزی 3 لیتر زندگی کرد؟

همه اینها یه طرف اینکه هر جا راه میری حس می کنی صاحب خونه ای یه طرف دیگه! این حسش خیلی خوبه گرچه خونه داغانه (به قول الانی)

الهه

تهران

۶ تیر 1386

پ.م: رفتم دکتر گفت تا ۴۰ روز دیگه ام اجازه نیست برم کوه شمشیربازی ام نکنم. من می خوام یه کمشو گوش ندم