۱۳۸٦/٤/۱۱
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

  • اینجا اومدم مثل آدم هایی که هزار سال دورند اصلاً انگار یادم نیست الآن ها چه خبره. هفته پیش رفتم دانشگاه که برم شمشیربازی. بعد گفتند الآن تو امتحان هاست الآن که تشکیل نمی شه! شرمنده شدم اوا! چه جور یادم رفت که الآن فصل امتحان هاست.

     

 

  • هفته پیش هم کنکور بود یوهو فکر کردم 6 سال پیش چقدر این روز مهم بود و الآن اصلاً اهمیتی نداره! تازه مامانم اینها که گفتند دختر عمه ام و پسر عموم کنکور دارند شاخ درآوردم که اینها مگه این قدر بزرگند! تازه رشته شونم نمی دونستم!

 

  •  

    پارسال که رفتیم نمایشگاه کتاب کلی لیست نوشته بودم کلی هم خرید کردم! و یه کتابی از لیستم بود که همه دنبالش بودند و گیر نمی آمد. گفتند همون روز اول چاپش تموم شده! زمستونم که اومدم این قدر تو فاز دیگه بودم که یادم رفت دنبال کتابه بگردم. این دفعه که اومدم دیدم الانی دارتش. کلی شاداب شدم. خوندمش. خوش گذشت. هرکدوم داستانها ش یه جوری خوب بود. آخریش هم چون یه جور هم حسی بود خوب بود. داستان یه جور دوست شدن تو چت بود و من و برد تو خاطراتم تو سالهای 77 تا 81.  داشتن خفه میشدم. یه چیزی خاص نسل ما... خاطرات مدل ما! دارم از این همه خاطره مشابه خفه میشم...

     

"تو چت روم ها تنها چیزی که پیدا نمیشه حرف راسته ولی من باور می کنم...

کسی که روزی یه بار گریه نکنه با زندگی مشکل داره...

خودکشی...

براتون یه شعر گفتم...

دیونه ای ... گاهی دیوونه ها بهتر از عاقل ها هستند.

اومدم نبودید

بازهم نبودید

قرارمان ساعت 6 بود

... تازه از عروسی برگشتم هنوز لباس عوض نکردم

اومدم نبودید

اومدم نبودید

اومدم نبودید

..."

تا حدود 5 صبح به این خاطره ها فکر می کردم و به خفگی فکر می کردم!

 

 

الهه

 

11 تیرماه 1386