۱۳۸٦/٥/٦
ایرانم هنوز

در ادامه سفر ایران و اتفاقات خونگی بگم که:

 

  • عروسی خواهرم بود.  از بچگی همیشه عروس بازی می کردیم تصور می کردیم تو عروسی خواهرا (توضیح: من 2تا خواهر دارم: خواهرا و خواهرک (الانی)) داماد چه شکلیه! حالا که عروسی شد؛ داماد اون شکلی نبود  ولی من داماد رو دوست دارم  واقعاً واسشون آرزوی خوش بختی زیاد می کنم و اینه از باهم بودن هر روز بیشتر از دیروز لذت ببرند.

     

  • من این همه دماوند خواسته بودم! و به آقای داماد گفته بودم جور کنیم بریم. بخاطر خیلی چیزها جور کردنش سخت بود. ولی این آقای داماد یه کوه واسمون جور کردن که خیلی خیلی خوب بود.

     

    • اولین تجربه کوه جدی با کسایی غیر گروه کوه دانشگاه واسم تجربه خوبی بود. دوست های جدید و خوبی پیدا کردم. همه هم خیلی مهربون بودند هم مودب همینم اینکه بعضی هاشون حسابی کوهنورد بودند؛ معنوی و فیزیکی! خلاصه گروه خوبی بود خصوصاً اینه مثل گروه کوه خودمون همه باهم رسیدیم قله.

       

    • جای ای ایران رو قله خالی بود. با بچه های گروه همیشه رو قله ای ایران می خوندیم.

       

    • قله قشنگی بود؛ خشچال!  جالبش این بود که تا ارتفاع بالای 4000 هم هنوز گیاه داشت! پر از ریواس و گلپر و کاکوتی و پونه بود. کلی هم گلپر آوردیم.

       

    • شب مانی به این راحتی تو عمرم نداشتم. تو چادر ۳نفره، ۲ نفر خوابیدم پادشاهی کردیم!خدا! ما تو برنامه های گروه تو چادر ۴ نفره۸ فر می خوابیدیم! تازه بچه ها به کیسه خواب های گروه می گفتن کیسه نخواب! یا کیسه بیداری. چون این قدر سرد بود که آدم توش خوبش نمی برد. من کیسه خوابم خوب بود. تازه داماد گلمون کیسه خوابم رو تمام مسیر گذاشته بود تو کوله خودش. یعنی کوه رفتن به شیوه پادشاهی. آقای داماد از همه چیز ممنونم. همه چیز خیلی عالی بود.

 

  • سعی می کنم خیلی بهش فکر نکنم. ولی ۹ روز دیگه مونده که برگردم نروژ. به خودم وعده ای نمی دم که کی می آم ایران. ولی دلم می خواد اینجا همه اش خبرهای خوب باشه منم پول دار باشم زیاد بیام.

     

  • یه نگرانی موجوده! اونم اینه که درسی که باید می خوندم واسه پروژه ام هنوز هیچی نخوندم. کاش استاد بفهمه تو ایران باشی عروسی خواهرتم باشه نمیشه درس بخونی!

     

 

 

الهه

 

ششم مرداد ماه ۱۳۸۶