۱۳۸٦/٦/٢
اومدم نروژ
 

 

 

کلی با تاخیر دارم می نویسم و کلی حرف دارم!

 

مسافرت 7 هفته ای من به خونه با همه ماجراهاش و عروسی هاشو مهمونی هاش و کوه و جنگل و شمشیربازی و بخور بخور و بیمارستان و همه چیز روز 15 مرداد تموم شد.

 

روز 13 مرداد شاید بعداً ها یکی از مهمترین روزهای زندگیم بشه.

 

روز 14 مرداد 30امین سالگرد ازدواج مامان اینها بود و این دفعه علیرغم میل همه مون یه کم غمگین بود. روز آخر ایران بودن من! با چشم های خیس.

 

روز 15 مرداد ساعت 7:40 صبح پرواز داشتم! اما چه پروازی! اولش که رفتم فرودگاه دیدم زدند پرواز ما شده 14:40. 7 ساعت تاخیر توی خداحافظی اتفاق بدی نبود. ولی رفتم که بارم رو تحویل بدم وبرم خونه 2تا وعده دیگه هم غذای مامان جون بخورم بهم گفتن که بلیط ام به خاطر reconfirm نشدن باطل شده. و حالا خر بیار و باقالی بار کن! چشمتون روز بد نبینه! کار به جایی رسید که همه کسایی که دیشب می گفتند نرو نروژ دعا می کردند من یه جوری رفتنی بشم. حقیقت امر این بود که خودم بی خیال نشسته بودم و تنها چیزی که دلم مب خواست این بود که زودتر تکلیفم روشن بشه. مهم نبود می رم یا نه کی می رم ولی از اینکه از ساعت 5 صبح بطور بلاتکلیف رو پا وایستاده بودم جلوی این جاهایی که آدم بارشو تحویل می ده و با نگاه پرسشگر همه کارمندها رو نگاه کرده بودم خسته شده بودم. از طرف دیگه به شدت دلم شور مامانم و بابام رو میزد که استرس نگیرند بخاطر هیچی!

 

با کلی از کارمندها و مسافرها دوست شدم. با همه حرف زدم. روز جالبی بود. اما یک ساعت آخرش آخر خنده بود. بهم گفته بودند تا نیم ساعت قبل پرواز نمی فهمم رفتنی ام یا موندنی. گفتم اختلاف قیمت بلیط رو میدم Homa Class  یا Business Class سوارم کنند. گفتند نمیشه. اون جلو بودم تمام وقت و کلی چیزها فهمیدم که همیشه اتفاق می افته و هیچ موقع نمی فهمم! مردم با 30 کیلو اضافه بار راحت می رفتند. و ما 6+3 نفر بودیم با بلیط های OK شده تازه Reconfirm شده که کارت پرواز نداشتیم. ساعت 7:40 شب شد! ما هنوز رو زمین بودیم. بهم گفتند امکان نداره جا بگیری. رفتم نا امیدانه واسه هفته بعد درخواست بلیط دادم. از مامان و بابا خداحافظی نکرده بودم گفتم برمیگردم خونه. درخواست بلیط 13 آگوست دستم بود به فرم بهت زده رفتم ببینم رو تابلوی پرواز نوشت که پروازمون بلند شد یا نه. یکی از این آدم ها که باهاش دوست شده بودم اشاره کرد خانم شما بیا بارتو بده برو! بهتم صد چندان شده کاری که گفت کردم یه کارت پرواز خط خطی شده داد بهم با آسانسور از یه جای عجیبی بردنم بالا.از Pass control ردم کردند. رفتم برم تو هواپیما که نگهم داشتند. گفتند تو LMC هستی یا Jam Seat گفتم نمی دونم. گفتند کاپیتان گفته ببریمت!

 

خلاصه نیم ساعت دم در ایستاده بودم که بالاخره گفتند بیا برو تو . من بودم و 5 نفر دیگه. رفتیم. بار دستمونم گرفتند. موقع سوار شدن بهمون گفتند جا نداره هواپیما! بارمونم پیاده کردند! خودتونو بذارین جای من! چه حسی بهتون دست میده! احساس دماغ سوخته شدن! این خانم های همراه ما شروع کردند گریه و زاری من و یه خانم دیگه نگاشون میکردیم. بعد یکی از مهماندارها اومد به اون دختره که گریه زاری میکرد می گفت من عروسم و اینها گفت برو تو. من گفتم خوب خانم منم یه دختره تنهام! چه فرقی داره یه خانم مهمانداره دیگه گفت تو هم بیا. رفتم بهم گفت بشین L20 جای مهماندار بود جلوی درب خروج اضطراری. من هم خدا تا بار دستی داشتم. خانم گفت جلوی در نمی شه بار داشته باشی. پیاده شو. ببین ما خیلی تلاش کردیم ببریمت ولی قسمت نیست. اینو که گفت از یه طرف دلم شور میزد اصرار کنم بذارین بمونم از طرف دیگه دلم نمیومد پیاده بشم. می ترسیدم چونه بزنم بمونم هواپیما سقوط کنه! بعد گفتم خانم من بارمو میدم به دوستم. خودم تنها می آم این جا خوبه؟ گفت تو اگه می تونی برو سریع دوستت رو پیدا کن. دوست خاله اینها تو هواپیما بود. به طرز معجزه آسایی سریعاً پیداش کردم. بارمو دادم و آمدم نشستم. هواپیما ساعت 9 شب بالاخره پرواز کرد! از باند شرقی چون زیادی سنگین شده بود.

 

منم در طول پرواز با همه خستگی اصلاً نخوابیدم در عوض با مهماندارها دوست شدم کلی. یکیشون بچه اش هم اسم من بود کلی باهم راجع به شغل ها و آدم ها حرف زدیم. گفت روانشناسی خونده. واسم از شغل مهمانداری گفت. از غربت گفت. از ارزش ها گفت. منم حرف می زدم. آهنگ دادم گوش کرد. کادو های بچه ها رو کمکشون تو سینی گذاشتم. تو آبمیوه دادن کمک کردم. خیلی سفر جالبی شد. خیلی خوش گذشت و به همه علافی ها و اعصاب خردی هاش می ارزید. یه سفر متفاوت با دوست های جدید و متفاوت.

 

کلی حرف های تازه دارم از مسافرت هلند و بلژیکم و این که اومدم یه جای جدید که تو پست های بعدی میگم.

 

الهه

 

دوم شهریور 1386