۱۳۸٦/۸/۱٦
آدم برفی

من یک آدم برفی داشتم که عاشقم بود.


آدم برفی من تحمل دیدن اشک هایم را نداشت. من و آدم برفی ام خیلی خوشبخت بودیم. من همیشه می خندیدم مگر از ترس اینکه آدم برفی غصه دار باشد. من کلاً آدم ترسویی بودم. همیشه می ترسیدم آدم برفی غصه بخورد و هر شب گریه می کردم. آدم برفی من از دیدن اشک های من اشک می ریخت.

تن آدم برفی ها از تن ما سرد تراست اما اشک هایشان از ما آدم ها داغ تراست. چون تنشان را می سوزاند.

اشک از وجودشان کنده می شود و کوچک می شوند.

من هر شب در اشک خوابم می برد و خواب می دیدم آدم برفی ام  از پیشم رفته!

یک شب خواب خوشبختی خودم و آدم برفی را دیدم.صبح خوشحال بیدار شدم ولی آدم برفی ام همه اش گریه  شده بود. من دیگر آدم برفی نداشتم. چشم های تیله ای سیاه آدم برفی ام هنوز خیس بود. من تیله ها را نگه داشتم ولی دیگر هیچ وقت گریه نکردم چون دیگر هیچ وقت آدم برفی نداشتم که از ترس غصه خوردنش گریه کنم.

 

یه شب دلتنگ به یاد کتاب من و خارپشت و عروسکم!

الهه

آبان 1386