۱۳۸٢/٦/٤
براي چهارم شهريور

دو سه روز بيشتر باقي نمانده است. عصر چهارشنبه بلاخره ما هم عازم مدينه و مكه مي‌شويم. هيچ احساسي ندارم. راست مي‌گويم. يا بهتر بگويم لحظه شماري نمي‌كنم. دليلش را؟ نمي‌دانم. من از آنجا چيز زيادي نمي‌دانم. در همين حدي كه شمايي كه نرفته‌ايد و از ديگران شنيده‌ايد. دوستي، اي‌ميل زده كه حتما حج شريعتي و خسي در ميقات جلال را بخوان و برو. ولي مي‌خواهم نخوانم. و بعد از سفر بخوانم. دلم مي‌خواهد مني كه با يك مضراب و آهنگ، با يك خزان و تغيير فصل، با يك قطره‌ آب و باران و ...... از خود بيخود ‌شده و آن روز را نمي‌دانم چگونه شب كنم، ببينم اين جسم و اين روح (ام) در آنجا چه بلايي بر سرش مي‌آيد. بگذاريد بدون هيچ گونه آمادگي و به همين نحوي كه زندگي مي‌كنم بروم. ما فراموش كرده‌ايم همه چيز را، از صبح تا شب به دنبال بورس و سهام و پول و چك و صورتهاي مالي و گزارش و توليد و فروش و بازاريابي و اينترنت و ديدن و خوردن و خوابيدن و .... هستيم، چشمانم را مي‌خواهم ببندم و لحظه‌اي بعد آنجا باشم. يعني با اين احوالات دنيوي چشمم را باز كنم ببينم الان كه نزد او هستم، چه مي‌شوم. اگر آمدم و اگر توانستم و اگر شما منت گذاشتيد و آمديد به ديدارم، برايتان مي‌گويم كه .................. بر ما چه گذشت.

عصر بيست و دوم مي‌نشينم.

دعايم كنيد