۱۳۸٦/۸/٢۳
تکون بخور ای تنبل!

بچه که بودم تا مدرسه تعطیل میشد همه اش فکر این بودم که از این کلاس تابستونی بدوم تو اون پایگاه... خلاصه همه وقتم پرباشه.

از کلاس انگلیسی ٬نقاشی٬ خط و کاردستی ٬ تواشیح٬ نجوم٬ مثلثات٬ شیرینی پزی٬ خیاطی٬ ژیمناستیک٬ سوارکاری٬ فرانسه٬ بسکتبال٬ قصه های قرآنی٬ علوم به زبان انگلیسی...

خلاصه هر چی بود می خواستم برم... یادمه وقتی می خواستم یه تابستون ایده آل رو تصور کنم همه اش تصور می کردم از این کلاس تو اون کلاسم و شب جنازه می رسم خونه.

سال کنکور خیلی بهم خوش گذشت و همیشه به عنوان یکی از بهترین سال های عمرم ازش یادکردم. خصوصاْ‌ عید ۸۰! روزی ۱۸ ساعت درس خوندن ۵۰۰ تا تست مکانیک تو یه روز زدن... توی خونه گرم بدون پنکه با دوست گلم از ۶ صبح تا ۱۲ شب درس خوندن!تجربه جالبی بود کلاْ، و اون موقع هم کلی بهم خوش گذشت!

بعد از اون ۴ سال دانشجویی تو ایران فقط شب های امتحان می فهمیدم که از درس خوندن چقدر لذت می برم.

خلاصه اینکه همیشه وقتی خیلی فعال بودم از ته دل هم خوشحال بودم. این یه روانشناسی خیلی ساده است که من از خودم دارم!

حالا سوال اینه که چرا بیشتر وقت ها تنبلی می کنم؟

الآن دوباره آخر ترم است٬ من از صبح تا شب دانشگاه و آزمایشگاهم. از درس و مشق به شدت لذت می برم و حسرت می خورم چرا از اول ترم اینهمه درس نمی خوندم؟؟

الهه

۲۳ آبان ۱۳۸۶