۱۳۸٦/۸/٢۸
وقتی ساعتم خوابيد...
  • ساعتم که خوابید فهمیدم که این روزها بیشتر شکل جوانی هایت هستی. بدون  چروک های پیشانی ات با موهای شلال ریخته بر آن. آنوقت ها که گفتی :« این یعنی شبیه پینوکیو؟» یادم هست بعد از آن برایم قصه پینوکیو یی را گفتی که دماغش دراز نمی شد. هنوز آخر قصه نرسیده بود من فهمیدم ساعتم نخوابیده بود. دو تا از ۶ تا عقربه ساعتم باهم دست به یقه شده بودند. حالا ساعتم را روی ۲.۵ ساعت قبل تنظیم کردم و دیگر تلخ و کودکانه نخوندم.
  • حتی از پنجره کلاس عظمتش تاریک و روشن پیداست و من یاد خاطره ام قدم به قدم هر قدم یک قصه یک لبخند. تا زیر پیکره عظیمش استوار٬ گفتمت که در هر نفس می خوانمت و می خواهمت.

الهه

۲۴آبان ماه ۱۳۸۶