۱۳۸٦/٩/٥
خوشا به حال مردم با صفا

 

خوشا به حال مردم با صفا
 خوشا به حال آنها که زود لبخند می زنند...


روزهای اولی که می آمدم SINTEF برای انجام پروژه ام از پنجره آزمایشگاه فعالیت ساختمان سازی برای دانشکده کامپیوتر جدید توجه آدم رو جلب می کرد. من خیلی به سیستم کار انجام دادنشون دقت می کردم؛ به وسایلی که اونجا بود، به آدم ها که هر کدام چی کار می کنند. دیوارها رو عایق حرارتی و صوتی می کردند، کف رو عایق رطوبتی می کردند. آسانسورها رو جاشونو مشخص می کردند.

دقیقاً بغل اتاق من یه جایی زمین رو خاک برداری می کردند. یه جای کوچک رو. یه آقایی پشت اون ماشین که من بهش می گم تراکتور _و مطمئن نیستم اسمش چیه_ نشسته بود. کلی صندلیش به نظر راحت می آمد. یه عالم دسته فرمای و دکمه و چراغ روی پانل جلوش بود که به موقع ازشون استفاده می کرد. صندلیشو شیبش رو تنظیم می کرد. خاک می ریخت بر می داشت جلو می رفت عقب می زد.

من اون موقع هنوز نمی دونستم سر پروژه ام چی می آد و کلی احساس فلاکت و بدبختی می کردم.و از قضا به این آقاهه هم کلی حسودی می کردم که ببین حتی این هم می داند قشنگ که چی کار باید بکنه ولی من بدبخت فقط دور خودم می چرخم. تازه اون هم وسایل مورد نیازش فراهم است و هم بلد است باهاشون کار کنه.

**

حاشیه

این آقاهه گاهی سرش رو بالا می کرد و به من لبخند می زد. و من ...

***

دو ماه و نیم بعد که الآن ها باشه...

این جا سرد شده، گاهی برف می آد، یا بارون می آد و شب همه زمین ها یخ می زنه؛ و من بازم برای پروژه ام می آم SINTEF و حالا می دونم باید چی کار کنم. پروژهه داره پیش می ره. و هنوز از پنجره آزمایشگاه "کارگران مشغول کارند". اون آقاهه این روزها تو جایی که کنده یه عالم لوله می چینه و تویش سیمان می ریزه و ... من جام گرمه، کارهام آسونه، همه چیز خیلی خوبه...

و حالا نوبت اونه به من حسودی کنه.

**

حاشیه:

اون هنوزم سرش رو بالا می کنه و لبخند می زنه و من این روزها خجالت می کشم... و لبخند می زنم. وقت هایی که نماز می خونم پشت پنجره سیگار می کشه و لبخند می زنه ...

چند روزی اوضاع ما به این منوال است و الآن دیگه دوست شدیم.

 صبح ها برای هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

 توی ساعت های استراحت هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

و موقعی که کار روز تموم می کنیم هم دست تکون می دیم و لبخند می زنیم.

اون دیروز یه دوست جدید آورد و به من معرفی کرد.

امروز 2 نفری برایم هم دست تکون می دادند و لبخند زدند.

 

دوستان بی صدا و بانگاهم جمعه نیومدند سرکار و پشت پنجره جاشون خیلی خالی بود.

الهه

اول و پنجم آذر ماه 1386