۱۳۸٦/٩/۸
تباهی

 

مثل مجسمه زل زدی به من ـ من؛هیچ رمقی نداشتم.

تو در دلت فقط غم بود و من در دلم فقط غم.

تو به هزار غم خودت می اندیشیدی و من به هزار و یک راه که غم هایم را پشت یک لبخند پنهان کنم که غمی به غم هایت نیافزایم.

همه آنچه از منِ من مانده بود آغوش کردم و جا دادمت در «من». تو «تو» شدی. جستی؛ در نابودی من بود شدی. خاکسترم را بر آب ریختی. دیگر مجسمه نبودی. طغیان بودی. به خاکسترم که ویرانه بر آب می رفت مستانه بالیدی و از آنچه ساختی خوشنودگشتی. و غروب مرا کم بودی.

دیگر نه من مانده بود و نه آغوشی و نه کودک خردسالی که سر چهارراه داغ داغ محبت بفروشد به من و تو و نه پیرمرد فال فروش.

فکر کرده ای هیچ که چه شد آنجا که نیروی رفته را بازیافتی؛ مرا کجا گم کردی؟ بی حتی «کاش دانسته بودم بودنم از نبودنت است» ی گذرا در خیالت.

الهه

یه شب سرد پاییزی؛

پر غصه؛ بی قصه