۱۳۸٦/٩/۱۳
پرواز زمان

 

  • خیلی زود میگذره... انگار همین دیروز بود که اومدم نروژ! حالا فقط چند روز مونده تا آخر ترم... ۱؛۲؛۳ و امتحان و تموم. کاش ترم ۳ هم خوب تموم بشه.
  • بازم از شمشیربازی بگم که تو مسابقه های قهرمانی کلوب شمشیربازی دانشگاه اول شدم و اولین مدال طلای عمرم رو گرفتم خوب در نوع خودش کلی خوب بود.
  • دو تا دختر بچه هستند خونشون نزدیک خوابگاه من است. و من و اون ۴؛۵ سالهه و ۲٫۳ سالهه و باباشون صبح ها باهم تو مترو هم سفریم. اگه هم زود بیام از دانشگاه موقع برگشتن هم با مامانشون می بینمشون. اول اینکه جفتشون شیطونن و کوچیکه شیطونی هاش شبیه الانی ه و بزرگه رفتاراش نسبت به خواهر کوچیکه شبیه خودم(!) توجهمو جلب کردند. یه چیز جالب دیگه هم که دارند اینه که برخلاف نروژها جفتشون ابروهای پیوست دارند. قیافه اشون یه جوری از بقیه بچه ها متمایزه! اما!! چیزی که این چند روز همه اش فکرمی کنم و واسم جالبه اینه چندروز پیش که دوباره باهم رسیدیم به ایستگاه مترو اینها می دویدند به سمت آسانسور من اومدم کنار که دوست دارند دکمه رو بزنند؛بزنند. نوبتی اول کوچیکه زد که آسانسور بیاد بالا؛ بعد بزرگه دکمه طبقه رو زد رفتیم پایین. وقتی رسیدیم کوچولوهه دستشو کشید یه در آسانسور گفت:Takk!!! هنوز تو فکرم چرا ما از وسایلمون تشکر نمی کنیم؟ وسایل به کنار از آدم هایی که در حقمون یه کاری می کنند چی کار می کنیم. خلاصه چند روزه پیش خودمم شرمنده ام.

الهه

۱۳ آذر ماه ۱۳۸۶