۱۳۸٦/۱٠/۱۳
فصل ماندگاری

فصل اول پاییز آشنایی

 

روز20 آبان 80 یه سلام...

 

روزها می تونه عادی بگذره می تونه هم بشه یه صفحه توی دفتر رویداد...

 

چند روز چندتا نگاه تو آذر تلخ و شیرین 83 و یه سوال... چند خط سلام و یه بهانه آشنایی...

 

من از ایران می رم و تو هم ار ایران می ری و دور میشیم و اول قصه نزدیکی.

 

فصل دوم ...

 

توی زمستون سرد و تاریک تو شلوغی و همهمه تنهایی تواین دفعه یه جور دیگه اومدی و این اومدنت این دفعه بی عنوان تر از قبل به من یه دوست هدیه داد؛ دوستی که نه تنها خیلی لحظه هامو پر میکرد که بار خیلی سختی ها رو تحمل کرد. تابستون گرچه دیر و سخت ولی اومد و من اومدم خونه این دفعه پر قصه.

 

و این سوال نه فقط یک بار که صد بار پرسیده شد چرا "نه؟ "

 

و خودت دوباره سوال کردی من این بار نگفتم نه! فصل سوم آشنایی تو داغی تابستون شروع شد و توی اول زمستون ثبت شد که باقی بمونه و موندگار بشه. روز هشتم دی 1386 گفتم: بله. و از خدا خواستم که درست تصمیم گرفته باشیم و ازش خواستم تا همیشه این جوری بمونیم ازت تشکر نمی کنم به خاطر همه کمک هایی که تا حالا بهم  کردی ولی آرزو می کنم بتونیم تا همیشه بهم کمک کنیم. همسرکم مبارکمون باشه.

 

 

حالا تو میگی...

 

چه خوب شد که به حرف کسی گوش ندادم و دنبال دلم رفتم

 

 

الهه و تو

دی ماه ۱۳۸۶