۱۳۸٢/٦/٦
سفرُِ ...یه عالم درس

امروز از مشهد برگشتم.یک مسافرت خیلی خوب دسته جمعی با یک گروه سی و دو نفری تقریباً همه فامیل بودند.

تو این مسافرت که می گم خیلی هم خوش گذشته یک عالم چیز یاد گرفتم،یک عالم چیذهایی که شنیده بودم رو به عینه دیدم، و بعضی چیرها هم برام یادآوری شد.مثلاً :

میشه کاملاً تو رندگی احساس کرد که خدا هنوز تو رو می بیند؛هنوز مواظبته؛ هنوز تو رو می پاد که یه وقت درنمونی.

میشه به مردم گفت که اصلاً مسئله داشتن و نداشتن نیست مهم اینه که چقدر جسارت استفاده کردنش رو داشته باشی ؛چه واسه خودت، چه واسه دیگران.خیلی ها دارند ولی نمی تونند ازش لذت ببرند.

میشه اصلاً به راحتی خودت فکر نکنی واسه این که دیگران راحت تر باشند.

میشه به دیگران فرصت داد تا اون ها هم توانایی های خودشونو نشون بدهند، هر چند تو جامعه حرفی برای گفتن نداشته باشند.

میشه یاد گرفت هر چقدر زندگی بهت سخت بگیره تو می تونی بازم لبخند بزنی و به همه اون سختی ها دهن کجی کنی.

میشه به  جایهحرف سرد همون منظور رو تو قالب های دیگهگفت که همه خیلی راحت ازت قبول کنن تازه آخرم حرف حرفه توباشه.

میشه حتی تو شرایط سخت یه کم به خودت زحمت بدی و با ری رو از دست کسی گرفت که به کمک نیاز داره

بگیری،فقط کافیه یه کم تحمل کنی.

میشه ظرفیتت رو اونقدر بالا ببری که تو هر جمعی با هر گروهی هم به خودت خوش بگذره هم باعث بشی به دیگران خوش بگذره.

میشه همیشه حد طنز و هزل رو حفظ کرد و بازم دیگران رو خوشحال کرد.

میشه به جای اینکه فقط به خودت خوش بگذرونی شرایطی رو فراهم کنی که به یه عالم آدم آنقدر خوش بگذره که بشه خاطره و همه عمر یادشون بمونه.

میشه مثل خونه راحت نبود ولی بیشتر از تو خونه خوش گذروند.میشه حتی با غذا هایی که دوست نداری سیر بشی،میشه حتی رو تخت های سفت خوابید و خوابهای خوب دید،میشه حرفهای بی مزه شنید و خندید، میشه با آدم هایی که اصلاً تو یه فاز دیگه اند یکرنگ بود و زندگی کرد، میشه همه سختی ها رو تحمل کردو اون وقت  یک تابلوی قشنگ تو اتاق خاطره ها ساخت که برای همیشه بمونه....

 

الهــــــــــه

چهارشنبه پنجم شهریور