۱۳۸٦/۱٠/٢۸
روی غلطک زندگی
  • پریروز اولین روز دانشگاه و دیروز اولین روز SINTEF اومدنم بود. همه چیز مثل قبل است. کسی هم نمی فهمه دنیای من یه فرقهایی کرده. خودم می خواستم یه جوری باشه که زود بتونم روی غلطک بیفتم و از حال و هوای ایران و خونه و عروسی دربیام. به کسی نگفته بودم می رم ایران و نگفته بودم عروسی می کنم. حالا هم هر کس و می بینم با یه سلام و Happy New Year قضیه تموم میشه و کار شروع میشه. این جوری که باشه محیط وادارت میکنه روی غلطک بیفتی والا زیر غلطک له میشی.
  • این ساختمونی که کنار SINTEF میساختند تو این ۵ هفته کلی پیشرفت کرده انگار نه انگار کریسمس و سال نو بوده. دیوارهاش این قدر بالا اومده که دیگه قطارهای سفید و قرمز که رد میشن رو نمی تونم ببینم. فکر کنم تا ۵ هفته دیگه این دیوارها خورشیدم ازم بگیرند.
  • یکی دو روز بود یه کتابی می خوندم که خیلی هم تلخ نبود. من کتاب تلخ تر زیاد خوندم. ولی نمی دونم چرا این یکی این همه من و تلخ می کرد . تلخ پیش رفتم و تلخ تمومش کردم. منم مثل خیلی ها عادت دارم خودم رو میذارم جای یه شخصیت داستان ولی این دفعه من شبیه هیچ کدوم نبودم ولی چرا با تلخیه اون اینهمه بیشتر تلخ میشدم خودمم نفهمیدم. خوب شد زود تمومش کردم.

 

الهه

۲۸ دی ماه ۱۳۸۶