۱۳۸٦/۱۱/٩
سایه فروش

 

کار هروزش است از لای گل و لای تیره پیکر رنجورش را بیرون میکشه از اون گودال تاریک و نمور سربرمی آره خس و خاشاک را کنار میزنه و برفدانه های ریز و سبک زو به اطراف می پراکنه و به این طرف اون طرف گردن می گشه تن خسته و زارش رو می کشه تا لب طاقچه ای که یه وقت تنها دارایی زندگیش بود. خودشو جمع می کنه و چمباتمه میزنه اونجا.

سالهاست آن طاقچه را به گلفروش فروخته ولی هنوز هم روزها که گلفروش حواسش نیست میره کز می کنه اونجا به همه اونچه که نداره فکر می کنه.

این روزها کسی دیگه به یه تن خسته و غمگین طاقچه پراز گلهای قرمز هدیه نمی ده. اونم مجبوره  بواشکی روی طاقچه بساطش رو پهن کنه. اون تو بساطش خیلی چیزها داره. سایه های تیره و تار میفروشه و گرد اندوه و موسیقی فغان و زاری...

بچه ها بادبادک دارند و بستنی. دیگر حتی کسی به فکر بازی سایه ها هم نیست.

او شب ها به فکر کوچ است به شهری آن طرف تر تهی آباد. شنیده بود آنجا هنوزهم با سایه ها بازی می کنند. دلش قرص میشد به مهتاب قسم می خئورد که فردا راهی است و فردا با طلوع دیگر  دل رفتن نداشت  و هر چه بود بیم و رخوت و رکود... روز از نو روزی از نو... طاقچه و بساط سیاه

 

الهه

۵ بهمن ۱۳۸۶