۱۳۸٦/۱۱/۱۸
مسافر خونه خودم
  • یه حسی دارم همه اش فکر می کنم یه چیزی یادم رفته... چیزی جا گذاشتم یا یه روز مهم رو یادم رفته... نمی دونم...
  • من از مسافرت برگشتم. خیلی خوب بود. خونه خوب بود. زندگی خوب بود. مهمونی دادن مهمونی رفتن ٬ هوا٬ خرید٬ دوچرخه٬ خاطره٬ همه چیز عالی بود. فقط کم بود!! نمی دونم این مسافرت بود یا نه چون کوتاه بود و عمر سفر کوتاهه میگم مسافرت!
  • اون اولش که می اومدم نروژ احساس می کردم دارم میرم یه مسافرت طولانی که ته اش معلوم نیست. و خونه همیشه فقط ایرانه. اولین باری که از نروژ می رفتم ایران خنده ام میگرفت که می گفتم «سفر ایران»!! آخه مگه ایرانم میشه سفر؟ این دفعه هم که می رفتم هلند پیش پوآن  همین جوری بودم. الآن مطمئن نیستم نروژ مسافرته؟ هلند؟ هر دو؟ یا اصلاْ‌من ۳تا خونه دارم ایران نروژ هلند!! ولی پوآن بهم گفت ما هیچ جا خونمون نیست.  دارم فکر می کنم به یه عبارت بهتر که بخوره به اینکه همیشه مسافریم... «سفر دنیا»؟!

  • این ساختمون بغل SINTEFحتی دیگه سقف هم داره... دیگه نمی بینم اون پایین چی میگذره!
  • یه کتابی می خوندم «مرد داستان فروش»* از Jostein Gaarderفکر می کنم از بین همه کتاب خارجی هایی که خوندم بیشتر از همه با فضای این ارتباط دارم. اول این که تو اسلو است و من همه تفریحگاه ها و رستوران ها و خیابون ها و دانشگاه و خوابگاه و هر چی رو که میگه می دونم کجاست و رفتم و بلدم. بعد هم شخصیت اول داستان با خودم هم محلیه!! خیلی حس جالبیه. و از گذار فاز واقعیت و خیالش هم خیلی خوشم می آد. اگرچه اصلاْ ترجمه کتاب رو دوست ندارم! پست قبلی به بهانه این کتاب و به یاد مثنوی خوانی های سال ۱۳۸۰ بود... یادش بخیر ...خیال!

الهه

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

اسلو

*: عنوان اصلی کتاب هستش:SIRKUSDIREKTØRENS DATTER (دختر کارگردان (؟) سیرک)