۱۳۸٦/۱٢/٢٠
امید
 

چند روز بود همه اش به این فکر می کردم که کدوم خوشبخت ترند:
اونی که توی باد و طوفان شدید قد راست کرده و اشکهاش بی اراده می ان پایین و از شدت بغضی که تو گلوشه لب هاش می لرزه و باد اشک هاشو می پاشه این ور اون ور ولی باز هم با همه وجودش به راست ایستادن فکر می کنه یا
کسی که در کمال عجز در یه خونه ای رو می زنه و وقتی یکی در و باز می کنه چشمهاش برق می زنه و اشک هاش خشک میشه صداش و سعی می کنه صاف کنه و بگه سلام. ولی اون محکم تق! در و می بنده درست به فاصله چند میلیمتر از صورتش...
آخر نفهمیدم تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم به جایش روی کاغذ سیاه مشق بنویسم من خوشحالم.

الهه

اواسط اسفند ماه