۱۳۸٧/۱/۱٦
بامدادان ما
  • حس عجیبی دارم تو مایه های حس چهار پنج ماه مونده به کنکور سال کنکور. دلم می خواست خیلی کارها بکنم و خیلی خوب اون کارها رو بکنم ولی نمی دونم چرا نمی شد. الآن هم حسم از این جهت مشابه و از جهت بلاتکلیفی درسی. دلم به شدت می خواد که تکلیفم برای یک چهار سالی علی الحساب روشن باشد. دلم نمی خواد به تأییدهای همه کسانی که بهم می گن دفاع می کنی و پذیرش می گیری گوش بدم.حالا خدایا گوش بده دلم می خواد تزم رو تحویل بدم و میل هام رو چک کنم و پذیرشم توباکسم باشه. ولی نه صبر کن انگار هزار و یک چیز دیگه هم می خوام که همه اون ها هم خیلی خیلی مهم اند شاید خیلی  بیشتر از اینهایی که گفتم. بذار دوباره شروع کنم خدایا از اول میگم...
  • تو که گفتی:" در چشم بامدادان به بهشت برگشودن/ نه چونان لطیف  باشد که به دوست برگشایی" حواست هست، بازم داره آخرهاش می شه... دوباره باید منتظر یک شروع دیگه باشیم!

الهه

شانزدهم فروردین 1387

آیندهوون- هلند