۱۳۸٧/٢/٩
دغدغه
  • دوسال پیش این موقع ها وقتی چشم هامو می بستم و آرزوها و ترس هام می اومد جلو چشمم یه چیزهایی بود که این روز ها خیلی غریبه است. این روزها آرزوهام از یه جنس کاملاْ متفاوت است. و ترس هام. یه ترس هایی هست که انگار فقط ماله وقتی است که دوره آدم. از خودش که دوره آدم از فرداش می ترسه. و از عزیزهاش که آدم دوره همه اش ترس از نکنه ها... خیلی حس وحشت ناکیه و معمولاْ‌ وقتی باید با چشمهای بسته منتظر خواب بشینی می آد میشینه پشت پلک هاتو بیرحمانه گلوت رو فشار میده... و گاهی تا از خواب بیدار بشی به کارش ادامه میده. دلم می خواد یه وقت هایی همه چیزها رو خودم کنترل کنم که دیگه از هیچی نترسم...
  • و توی روز... الآن خوشحال ترین آدم زمینم. با یه حالت -آب زنید راه را- منتظر فردام. و همه تصورهای قشنگ بعدش.
  • حس عجیبی دارم این روزها تو دانشگاه و خیابون و همه جاهایی که این دوسال ازش گذشتم... حسی که انگار دوباره باید کند و رفت... و ذره ذره وجودم رو که این ور اون ور دنیا جا مونده نگاه کنم گاهی جای زخم هاش دردش شیرینه. هنوز یه تیکه هایی تو مدرسه هاجر و نور و زهرا و دانشگاه شریف و سیمین و برج سبا وکانون و تک تک خیابون های تهران و بعضی جاهای اصفهان و شیراز و مشهدو نوشهر و... یادمه دارم و حالا زخم اسلو به همه اون ها اضافه میشه کم کم.... امان از این تلخ و شیرین زندگی

الهه

نهم اردی بهشت ۱۳۸۷