۱۳۸٧/٥/۱٤
خاله بازی جدی جدی

امروز سالگرد ازدواج مامانی بابایی ام ه و من همیشه خوشحال بودم که این روز رو بهشون تبریک بگم. و خوشحال تر بودم که من و برادر خواهرهام حاصل یه ازدواج خیلی موفقیم.  مامانی و بابایی همیشه تنهایی و یا جلوی همدیگر به همه گفتند که هر لحظه از ازدواجشون چقدر راضی اند و من تو هر زمینه ای که فکر می کنم می بینم خیلی خوبن و من اگه 10% هم مثل اونها باشم بازم خیلی خوشبختم. کلی بهشون افتخار می کنم و به خودم و امید و آزی و الانی کلی تبریک میگم و از خدا میخوام همیشه روزهاشون باهم خوش باشه.

 

 اما خاطره این روزها:

یه چیزهایی هست که خیلی اوقات آدم از خیلی بچگی بهش فکر می کنه. مثل عروسی کردن و مامان شدن و خاله شدن...

از روز اولی که خاله بازی می کنه همه چیزو مشابه سازی می کنه. خودش می شه مامان عروسکش. یکی رو می کنه بابای عروسکش ... عروسک های من همیشه 2تا خاله داشتند که هر دو تا خاله شون از مامانشون مهربون تر بودند. یه دایی هم داشتند که هیچ وقت بابای هیچ کدوم از عروسک ها نشد. گاهی با دوچرخه می آمد از رو عروسک هامون رد می شد میگفت اینجا جنگ ه اینم تانک ه ما هم نمی تونستیم جلوی تانکش وایسم و کلی بچه هامون شهید شدند!

اون روزها گرچه روزهاش و تابستون هاش از این روزها برکتش بیشتر بود ولی بالاخره گذشت و من خوشحال میشدم که دیگه مجبور نیستم خاله بازی کنم. چون واقعاً هیچ وقت حوصله خاله بازی نداشتم.

الآن که فکر می کنم و دور و برم و نگاه می کنم می بینم یوهو چقدر همه چیز جدی شده! خاله بازی جدی! کم و بیش زندگی مون با تصورمونو بازیمون فرق داره ولی پایه هاش همون شکلیه. اصلاً باورم نمیشه خاله بازی که ازش فرار می کردم الآن زندگی مون باشه. اون برادری که می آمد خونه هامونو که با پشتی می ساخیتم خراب می کرد و رو تخت می خوابید واسش خوراکی ببریم الآن بابای یه نی نی ه که داره که کم کم می ره تو 4 سال! مسولیت داره و جدی جدی بابا شده!

 آزی خونه داره و مهمون های جدی جدی داره. واقعاً آقای داماد می ره مسافرت و می آد عین خاله بازی هامون که همیشه آقای بابای عروسک های آزی مسافرت بود و گاهی می آمد.

من خونه دارم و پوآن دارم...

 ولی دیگه من و آزی و الانی دیوار به دیوار نیستیم که از هم بشقاب و قاشق قرض بگیریم... با الانی واسه اینکه نوبت اونه که تستر ماله اون باشه پیش مامانی شکایت مارو بکنه. اینقدر واسه پوآن اینها رو تعریف کردم که همه رو حفظ شده...

 دلم واسه همه اون چیزها گاهی اونقدر تنگ میشه که می گم این دفعه اگه کوچیک بشم حتماً بهتر خاله بازی می کنم!

 

الهه

آیندهون

14 مرداد 1356+31