۱۳۸٧/٥/٢٠
روزهای سخت- خاطره های شیرین

تصمیم گیری برای ازدواج خیلی سخته. واقعاً‌ سخته. و مسئله وقتی دختر باشی سخت تره. همه گذشته و آینده ات تو یه لحظه می آد جلو چشمت و جرأت نمی کنی بیندازیش وسط یه دنیا علامت سوال. جواب رد دادن همیشه خیلی خیلی آسون تر از فکر کردن به جواب مثبت است. و این روزها واسه من یادآور همین حس و حال هامه توی سال گذشته. پارسال این موقع ها من پراز تردید بودم پر از علامت سوال و پر از ترس. این فقط حس من نیست تو این موقعیت خیلی از دوستهام دیدم که چنین حس های مشابهی داشتند... و بالاخره تنها جوابی که بهش آدم می رسه اینه که یه زمانی ریسک کنه. جرأت خطر کردن پیدا می کنه و باید امیدوار باشه که خوش شانس بوده...

و حالا که یک سال برای من از اون روزهای عجیب و غریب می گذره که به طور جدی به ازدواج فکر کردم و در جریان تصمیم گیری قرار گرفتم،‌ مرور خاطره هاش اصلاً مثل خودش وحشتناک نیست. دلم می خواد همیشه این حس ها یادم بمونه. اولین باری  پر از تردید به پوآن نگاه کردم و گفتم ممکنه این آدم واسه همه عمر آدم ویژه زندگی ام بشه. اولین ورودم به هلند… به همه ترس هام و شایدها… و حسی که اون موقع توی خیابون های آیندهون داشتم… خیلی ناگهانی با یه جواب مثبت همه چیز عوض شده. این اتفاق این قدر ناگهانی افتاد که یادم نمی آد حالتی گذاری داشته باشه… یوهو همه چیز عوض شد. و الآن حس میکنم واقعاً همه چیز فقط یکسال طول کشیده؟

و به همین مناسبت دیروز برای بزرگداشت اولین ورودم به هلند با پوآن رفتیم یه سفر دوچرخه ای. بیش از ۶۰ کیلومتر رکاب زدیم و کلی منظره های خوشگل دیدیم و کلی فکر کردیم چقدر اوضاع نسبت به پارسال فرق داره.

الهه

بیستم مرداد ماه ۱۳۸۷