۱۳۸٧/٦/۱۸
شأن و...
  • دستم بند بود ولی حواسم همه اش به یه چیز دیگه پرت بود. همه اش داشتم فکر می کردم شأن یعنی چی ؟ چیزی که ما از خودمون در می آریم. شأن شغلی... منزلت اجتماعی.. حوصله ام سر می ره گاهی از عرف دوباره دلم می خواد کوچولو باشم.
  •  خیلی بده وقتی باید همه چی خوب باشه و کم کم داره درست پیش میره یوهو همه چی بد بشه. نمی دونم چرا واقعاً‌هم یوهو همه چی باهم بد میشه....
  • دلم یه خبر خوب می خواد. یه اتفاق خوب...
  • گاهی وقت ها تقویم میگه یه سال گذشت ولی من که دورم باورم نمیشه. شاید واسه من زود میگذره واسه تو که نزدیکی واسه تو که تو خود جریانی این یه سال می تونم تصور کنم چقدر می تونه سخت گذشته باشه...
  • به خودم می خندم! یکی بیاد به آدم بگه ٢ هفته وقت دارم می خوام ایران رو بگردم کجا ها رو برم من بهش آدرس دادم:‌اصفهان- خیابان مسجد سید روبروی مسجد سید -بریونی اعظم!! این یعنی ماه رمضون ه و من گرسنه ام ه دلمم واسه اصفهان تنگ شده ! دیگه من چی کار دارم تو می خوای از نروژ بری این همه راه شاید کارهای واجب تری هم باشه!
  • شهریور که از نیمه می گذره هر روز تولد یکیه واسه من... یکی از یکی عزیزتر!

الهه

١٨ شهریور