۱۳۸٢/٦/۱٤
حس حضور

بازم اين الهام ما هوس نوشتن کرد ..ما هم خوب نمی شه حق خواهری را ادا نکنيم ديگه هر چی بنويسه واسش می ذاريم تو بلاگ...اين حداقل کاری که من می تونم بکنميه کاری هم از دست شما می آد بخونين ...نظر هم بديد.قبلاْ از همه تون ممنونيم.


 

در اتاق رو که باز کردم ،.. تاریک تاریک بود...چراغ اتاق انگار سالها بود که سوخته...به زحمت می شد جایی رو دید...وقتی اولین قدم رو گذاشتم توی اتاق ، بوی احساسش همه ی وجودم رو پر کرد...تنها ، جای همیشگی اش _که از الان تا ابد تبدیل شده به جای خالی اش_ نورانی بود... آره اولین لحظه بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده...بیرون اتاق پر بود از هیاهوی مردم..اما تو، هیچ نبود... سکوت ، سکوت ، سکوت و یک دل غبار گرفته...بغض توی گلوم چنگ میزد...نشستم گوشه ی اتاق خالی مون... چقدر جاش خالی بود... نگاه سردم که دیگه سویی نداشت دوختم به جایی که همیشه بود...و توی یک لحظه همه چیز مثل برق از جلوی چشمام گذشت و .... دیگه اشک امانم نداد...چقدر جاش خالی بود...

*گفته بودم ما آدما هیچ وقت تنها نیستیم ، اما گاهی.....

الهام

 ۱۳:۴۵

۱۳۸۲/۶/۱۴