۱۳۸٧/٩/٧
اعتماد

تصور کنید تازه رفتین توی یه آپارتمان جدید ساکن شدید و اهالی ساختمون رو خیلی نمی شناسید. حالا تو خونه تنها نشستید و یه نفر می آد زنگ در خونه رو می زنه میگه میشه یه چکش بدهید من الآن واستون می آرم...

متفکر

١) شما فکر می کنید حتماً‌ لازم داره سریع واسش می برید و دیگه چیزی نمی پرسید.لبخند

٢) چکش رو می دهید و خودتون هم برای کمک باهاش می روید.از خود راضی

٣)‌فکر می کنید دزده و نه چکش رو می دهید نه هیچ کمک دیگه ای.شیطان

۴) می ترسید با همون چکش بزنه تو سرتون و بیاد خونه تون دزدییول

واقعاً‌ شما کدوم کار رو می کنید؟؟هیپنوتیزم

من و پوآن همیشه سر تصمیم گیری در موقعیت های مشابه این کاملاً متضاد قضاوت می کنیم و هردومون فکر می کنیم تصور اون یکی خنده دار ترین فکر ممکن بوده! 

من همیشه به همه اعتماد می کنم. خودم می دونم این کار درستی نیست ولی در هیچ موقعیتی هیچ موقع به فکرم نمی رسه ممکنه طرف مقابل دروغ بگه.

دیروز این اتفاق برای چندمین بار افتاد.

وارد ساختمون شدم یه دختری به سن و سال خودم با چشم هایی که فکر کنم گریه کرده بود وایستاده بود و شماره تلفن مسئول تعمیرات ساختمون رو پرسید. من چیزی نمی دونستم که به اش بگم. گفت کلیدش رو گم کرده و نمی تونه بره تو خونه. گفتم اگه چیزی لازم داشتی بیا پیش من. و شماره خونمون رو دادم.

چند دقیقه بعد اومد چکش خواست. به اش دادم و گفتم اگه دلت می خواد من هم بیام کمک. گفت به هرجا زنگ زده نتونسته کسی رو پیدا کنه که بیاد کمکش و حالا می خواد در رو فعلاً باز کنه و نیازی به کمک من نداره. گفت همین الآن برمی گردونه چکش رو.

من می خواستم برم از خونه بیرون دوباره و یادداشت گذاشتم پشت در که اگه چکش رو آوردی بذارش پشت در برمی دارم.

به پوآن گفتم ماجرا رو گفت:"‌اون همسایه نبوده اون یه دزده بی وسیله بوده!!!! گاوچران نباید کمک می کردی!عصبانی"‌ اخه واقعاً‌ این فکر عمراً‌ به ذهن من برسه فقط می تونستم بخندم از تصور اینکه دختر بیچاره دزد بوده باشه!!چشم