۱۳۸٢/٦/۱۸
اين جا مرز عبور اتوبوس است

اين جا مرز عبور اتوبوس است، عبور مسافراني که نقطه پايانشان پيداست، آن جا آخر شهر است، من اين آخر را دوست مي دارم و تو را دوست تر.

من مي انديشم چرا تو مسافر شهر من نباشی...

من مسافري چون تو را دوست مي دارم.

از تو خبري نيست ،

چراغ هاي روشن آن سوي خيابان هم چنان سر در خم جاده مي کند،

کاميون هاي هميشه عابر اين جاده سنگين، سنگين مي گذرند.

از اين بالا همه خانه هاي شهر پيداست.

چراغ ها يکي پس از ديگري خاموش مي شوند.

وقت خواب است اما ..

هنوز از تو خبري نيست.

پ.م.