۱۳۸٧/٩/۱۱
بازی وبلاگی_ سفرزمان
  • روز شنبه تولد یکی از بچه های شمشیربازی بود که با پوآن هم از طریق دیگه ای آشنا ه و خلاصه دو جانبه دعوت بودیم! یه مکزیکی که خیلی بچه ی خوب و گرم و اجتماعی ه. شب خوبی بود و دوستهای تازه پیدا کردیم و کلی غذای مکزیکی خوردیم.
  • بعضی از این مکزیکی ها خیلی باحالند. آدم یاد کارتون های سرخپوستی می افته.... خیلی حس جالبی بود بینشون بودن...
  • دلم می خواد یه مسافرت برم امریکای لاتین... مردم جالبی اند!
  • اما بازی وبلاگی:

من به بازی دعوت نشدم. خیلی هم نمی خوام جدی بازی کنم. ولی توی وبلاگ دلاویزترین بازی رو دیدم و خواستم اینجا بنویسم. این چیزی ه که من خیلی قبلاً ها به اش فکر می کردم. بازی از این قراره که اگه ماشین زمان داشتین که میشد باهاش به گذشته و آینده رفت چی کار می کردید؟

من همیشه از بچگی هام خیلی آرزو می کردم برگردم به عقب...اگر هم بهم بگن نمی تونی چیزی رو تغییر بدی خیلی ناراحت نمی شم دلم می خواد برگردم و شاهد باشم خیلی اوقات.

دلم می خواد خیلی خیلی دورها سفر کنم. و آدم های بزرگ رو ببینم تا بفهمم چقدر چیزهایی که ماازشون می دونیم اشتباه ه. مثلاً دلم می خواد پادشاه های گذشته های دور ایران رو ببینم. دلم می خواد پیامبرها رو ببینم. دلم می خواد فرعون ها رو ببینم. دلم می خواد آدم و حوا رو ببینم. و دلم می خواد برم روز اول دنیا رو ببینم. ببینم چی شد که اینجوری شد...

واسم جالبه آینده رو بدونم ولی نه آینده خودم رو. شاید هیجان داشتن واسه زندگی ام رو دوست دارم و دلم نمی خواد بدونم مثلاً کی می میرم یا بعداً چی میشه... ولی خیلی دور ها رو دوست دارم ببینم. روز آخر دنیا رو دوست دارم ببینم. دلم می خواد بدونم مثلاً دو هزار سال دیگه مردم چه جوری زندگی می کنند. و واسم مهم نیست قول بدم که الآن به کسی راجع به چیزهایی که دیدم حرف نزنم!

من همیشه زمان رو خیلی دوست داشتم. یه تصور داشتم که زمان یه پیرمردی ه سوار یه ارابه گنده که همیشه در حرکت ه و اگه وایسه یعنی دیگه نیست. یادمه هفده سالگی یه نامه به بابازمان نوشته بودم و همین ها رو ازش پرسیده بودم. اون که همیشه این ارابه رو می رونه و همه قرن ها و لحظه ها سوار اونند.

داشتن یه ماشین زمان خیلی حس جالبیه. اون هایی که دوست دارند بازی کنند از طرف من دعوتید به این بازی وبلاگی.

الهه

آیندهوون

یازدهم آذرماه