۱۳۸٧/۱٠/٤
کریسمس

امشب شب کریسمس ه. کریسمس با همه خوشگلی هاش و چراغونی هاش واسه من یه غم بزرگ داره. نمی دونم چرا! فکر می کنم کارتون هایی که بچگی به مناسبت کریسمس واسمون پخش می کردند باعث شده همچین ذهنیتی داشته باشم. همیشه یه بچه های بدبخت و بیچاره با حسرت خانواده های سرخوش رو نگاه می کردند در حالی که دست و پاشون تو برف یخ زده بود و هیچی برای خوردن و پوشیدن نداشتند. بعد هم همیشه زمستون و سرد و تاریک و یه عده تو خونه گرم و بدبخت ها بی کس و تنها تو خیابون. این باعث میشد همیشه یه غم خیلی گنده تو دل آدم ایجاد بشه. من هنوزم چراغونی های خیابون ها رو می بینم یاد اون صحنه ها می افتم و بغضم میگیره.

اون موقع من خیلی خوشحال بودم که عید ما حداقل وقتی ه که هوا خیلی هم سرد نیست. و بدبخت ها می تونند اومدن بهار رو حداقل جشن بگیرند.

یه چیز دیگه که واسم جالب توجه ه صدای نارنجک و سیگارت و چیزهای تو این مایه است. الآن بیش از دوماه هستش که صدای انفجارهای وحشتناکی در حوالی خونه ما می آد. اولش اینقدر برام دور از ذهن بود که اینجام مثل ایران که از کلی قبل پیشواز می روند واسه چهارشنبه سوری ، واسه شب سال نو اینهمه پیشواز بروند ، درک نمی کردم این صداها واسه چیه. ولی کم کم باورم شد و حالا خیلی فرکانس شنیده شدن صداها زیاد شده و دقیقاً‌مثل روزهای قبل چهارشنبه سوری تو تهران دیگه شب ها آزاردهنده شده.

از همه این حرف ها که بگذریم از قشنگترین صحنه هایی که اینجا قبل کریسمس می دیدم و عاشقش بودم و ساعت ها نگاه می کردم مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها بودند که با وسواس عجیبی واسه نوه هاشون اسباب بازی انتخاب می کردند. واقعاً‌ لذت بخش بود دیدن اون صحنه. با یه دقتی کاغذ کادو و روبان و پاکت کادو انتخاب می کردند...

و بعد از اون مادر پدرها که مجبور بودن به حرف این کوچولوها که بیشترین نصیب رو از کریسمس می برند گوش بدهند و فلان تزیین رو واسه درخت امسال بگیرند یا شکلات و شیرینی که فکر کنم تو این ایام دیگه محدودیتی براشون نداره.

خلاصه این مخلوط غم و شادی کریسمس خیلی توجه من رو جلب می کنه و باعث میشه این روزها واسه تماشای آدمها و خیابونها همه اش بروم بیرون.

کریسمس مبارک و همیشه کنار خانواده هاتون شاد شاد باشین.