۱۳۸٢/٦/٢٢
سیروا فی الارض....

دیروز از محلات برگشتم. دو سه روزی تهران نبودم. این مسافرت هم خیلی خوش گذست. برای همین دلم می خواست یه مطلب هم اینجا راجع به محلات بذارم.

یک سفر هر چقدر هم کوتاه باشه چون بالاخره سفر است، آدم می تونه توش یک عالم چیزجدید ببیند، یادبگیره، و همین چیزاست که خاطره سفر را تو ذهن آدم موندگار می کند. این ها رو همون وقتی هم که از مشهد برگشتم گفتم.

 

 


 

 

و اما از مسافرت محلات:

 

آب گرم محلات رو دیدم که نمی دونم دلش از کجا گرم بود...

یک عالم کوچه باغ های قدیمی دِدم، خیابان های باریک با درختان چنار پیر بلند....

یک شهر تمیز، مردمانی با صفا ، آن طرف تر دهی بود؛ آباد، زیبا...وجب به وجبش گل های رنگارنگ و همه آوای "هو علی کل شئیٍ قدیر" زمزمه می کردند.

ده ها مزرعه دیدم که برزگرانی در آن کار می کردند همه دستهاشان به زانوانشان و چشمهاشان به سوی آسمان. همیشه می گفتم و این بار به وضوح دیدم که کشاورزان بهتر از همه معنی تام "هو رزاق" را درک می کنند. و فقط روزیشان را لز او طلب می کنند. و دیدم که آنان با چه تبسم شیرین و صادقی سفره هاشان بر همه گسترده است.

باغ های پر میوه دیدم. درختان سنگین زیر بار به و انار، زیر بار گردو ، زیر بار انگورهای طلایی؛ و آفتاب آنجا چه بیدریغ می تابید. آنجا بهشتِ مجسم بود.

عمارت هایی دیدم که گذر زمان تمام لبه های خشنشان را گرد کرده، منعطف شدند ولی نشکستند. هنوز پایدار ایستاده اند. و چه خوب معمارانی! که هنوز حضورشان پس از قرن ها کاملاً زنده احساس می شود؛ که با عشق و ایمان و درایت و تعقل، چنین استوار بنا کردند.

چشمه و جوشش و سرسبزی و شادابی دیدم... و به فاصله اندکی کویری خشک، با خارهایی که وجودشان به آدم می فهماند حتی زیر تیغ این آفتاب هم می شود شاداب زندگی کرد.

 و خلاصه همه چیز و همه کس آن جاست تا به تو یادآوری کند الله خیرٌ...

الـهـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

۱۶:۳۰

 

 

۱۳۸۲/۰۶/۲۲