۱۳۸٧/۱۱/٢۱
ادامه سان فرانسیکو- دیدار ریشه ها

گفتم که توی سان فرانسیسکو دایی ام و دختر دایی ام و بچه هاشون رو دیدم. شوهر دختر دایی ام هم نوه ی خاله ام هستند (جهت اطلاع این مقدمه رو داشته باشین که این دایی ام دایی بزرگ من هستند).

دایی ام خیلی خوب بودند. یعنی من هزار بار آرزو می کردم وقتی ٢٠ سال جوان تر از الآن دایی ام قراره باشم،‌ به اندازه یک پنجم ایشون خاطره هام یادم بیاد و هواسم به همه چی باشه. متاسفانه کمی قبل از رفتن ما به سان فرانسیکو دایی ام مریض شده بودند و مشکل تنفسی پیدا کرده بودند که این باعث نگرانی ما شده بود. الآن هم هر روز دعا می کنم همه چیز به بهترین نحو براشون پیش بره.

با پوآن رفتیم توی اتاق کنار دایی ام نشستیم و حرف زدیم و من به این فکر می کردم که سردو گرم روزگار چشیده واقعاً یعنی چی؟  به حرف ها و خاطرات دایی گوش می کردم و با چیزهایی که خودم از قبل می دونستم پازل ذهنم رو کامل می کردم و از لبخند رضایتی که دایی روی لبش بود،‌ تمام معنی این جمله رو که می گفت می فهمیدم:"‌روزگار بالا پایین زیاد داره،‌ ولی آدم باید مثل ماهی توی حوض باشه ، خودش رو با هر آبی وقف بده... خونه ما یه حوض داشت و چند تا ماهی،‌این ماهی ها همیشه تو حوض شیطونی می کردند چه وقتی آب حوض تمیز بود چه وقتی تویش کلی رخت شسته بودند و کثیف شده بود".

من یاد کوچه پس کوچه هایی که با مامانی رفته بودیم تا مامانی محله های قدیمی شون رو بهمون نشون بده افتاده بودم. شاپور،‌امیریه، پامنار. یاد دکان سراجی دایی ام توی پامنار. یاد پنچیک های داغ، یا کیف آمادگی ام و کلی از کیف های مدرسه ام که همین دایی ام دوخته بودند. آخرینش کیف دوم راهنمایی ام بود و همون سال دایی ام از ایران رفتند. دایی از کار سراجی واسمون تعریف کردند و کلی چیزبهمون نشون دادند که این مدت توی امریکا دوخته بودند.  من پر از حسهای عجیب بودم. احساس می کردم ریشه ها بیدار شدند. دلم بیش تر از قبل واسه تهران تنگ شد، واسه خونه،‌ واسه حسی که تویش غربت و دوری نباشه. دلم یه دنیای نزدیک خواست.

پوآن عکسی که رو دیوار بود رو نگاه می کرد،‌ از جوانی دایی تو زورخونه. دلم واسه این لهجه تهرانی همین الآن تنگه.

زن دایی ام سال ۶٢ فوت کردند،‌ من اصلا‌ً‌ یادم نمی آدشون، ولی تقریباً‌روزی نمیشد توی خونه ما که مامانی حرفشون رو نزنه. خیلی نزدیک بودند. به همین خاطر دختر دایی ام که تنها دختر این دایی ام هستند با مامانم که عمه کم و سن و سالی بوده اون موقع خیلی دوست بودند. روی همین حساب ما هم همیشه این دختر دایی ام رو دوست داشتیم تو همه عکس های قدیمی مامان اینها به نظر من دختردایی ام و مامانم خیلی شبیه بودند.

اما این شباهت وقتی دیدمشون خیلی بیشتر از اونی بود که من همیشه تو عکس ها دیده بودم. جوری که من همه اش حس می کردم مامانم دارند حرف می زنند،‌یا توی آشپزخونه راه می روند. دختر دایی ام رو خیلی دوست داشتم، نه فقط به خاطر شباهتشون به مامانی، یا بخاطر همه محبت هایی که به ما کردند و کلی ما رو گردوندند با وجود همه گرفتاری روحی و کاری. بخاطر رفتار ستودنی که با دایی ام داشتند. بخاطر احترامی که میگذاشتند،‌به خاطر ارزشی که واسه خواست دایی ام قائل بودند. و توی دلم می گفتم اینجا چه کلاس درسی اه واسه بچه هاشون. یعنی بچه های دختر دایی ام این مدت حسابی باید یادگرفته باشند که امروز با پدر بزرگ و مادر بزرگ، فردا با پدر و مادرشون چه جوری باید رفتار کنند. این حوصله و دقت مثال زدنی بود. دلم می خواست دختردایی ام رو تماشا کنم وقتی با همه دقت سینی غذا رو برای باباش آماده می کرد. دلم می خواست از عشقی که توی چشمش موج می زد عکس بگیرم یا یه جوری یه جایی ثبتش کنم.

دختر دایی ام و شوهرشون‌،‌ سی و یک سال ه که از ایران اومدند. و یه جورهایی هم سن و سال من بودند وقتی ازایران می آمدند. این باعث میشد کمی به زندگی خودم فکر کنم، من این سبک زندگی رو دوست دارم. آدم با همه وجود به خونه (ایران) وصل باشه،‌ولی بیرون ایران زندگی کنه. تکلیف دوفرهنگه شدن بچه های آدم چی میشه. دختر آدم با آدم حرف مشترکی خواهد داشت؟ آدم باید خودش عوض بشه؟‌یا بچه اش رو متفاوت از جامعه بزرگ کنه. هیچ کدومش درست نیست شاید،‌ و گاهی عملی نیست. از تصور اینکه آرزو داشته باشم که دخترم مثل خودم _که ساعت ها با مامانم حرف می زدم و می زنم و بهترین دوستم مامانم بودند و هستند_ نتونه با من ارتباط داشته باشه و حرف هم رو به خاطر اختلاف فرهنگ نفهمیم،‌همه وجودم درد می گرفت. از اینکه آدم نمی تونه فقط واسه خودش تو زندگی تصمیم بگیره خوشحال نبودم. از اینکه آدم به هزار تا چیز وصله.

توی اون خونه دلم می خواست بشنوم ببینم بمانم تا یاد بگیرم. روزهای خوبی بود ولی دو روز و نیم خیلی کم بود.

الهه

آیندهوون